این مقاله در چراغ، نشریهی دگرباشان ایرانی، شمارهی 55، مرداد ماه 1388 به چاپ رسیده است.
ما جز تنمان چیزی برای از دست دادن نداریم، حاشیهنشینان جهان بپا خیزید.
با کدام تن میتوان رهایی را تجربه کرد؟ تنِ به انقیاد درآمده؟ تن مینگذاریشده توسط قدرت؟ آیا اساسا ما تنی از آن خود داریم؟ واگر نه، باید چه تنی را از آن خود کنیم؟
تکثر میل جنسی به حاشیه کشیده شده، چگونه میتواند دل متن دگرجنسگرایی اجباری را نشانه بگیرد؟ با چه سازوکاری در این نوشتار میتوانم هم تریبون حاشیهنشستگان همجنسخواه و دوجنسگرا و ... در مقابل بولدوز دگرجنسگرایی اجباری باشم و در عین حال در قلمرو سیاست هویتی که این سوژههای به حاشیه تبعید شده را ناخواسته به انقیاد میکشاند، نیفتم؟
باز میگردم به اولین سوال این نوشتار، کدام تن رهاییبخش است؟
بیشک برای فرار از دوگانههای برساخته شده، دگرجنسگرا- همجنسگرا، اکثریت-اقلیت که اتفاقا ساختهی دسته گفتمان قدرت دگرجنسگرایی اجباری است باید چارهای اندیشید.
از این رو منظور از تنِ رهاییبخش در مقابل تن به انقیاد درآمده و مینگذاریشده در دام دگرجنسگرایی اجباری مردسالار، نه تن همجنسخواه، نه تن دوجنسگرا است.
در اینجا تن رهاییبخش تنها همان تن شالودهشکن است، تن سیالشده، تن گریزان از هویتها، تن کوئیریزه شده است. تمام این نوشتار به چرایی این انتخاب به عنوان آلترناتیو رهاییبخش میپردازد.
از سر ناچار باید بگویم تن همجنسگرا هرگز آنتیتز دگرجنسگرایی اجباری نیست و نبوده است، چرا که در عین آنکه قدرت مردسالار دگرجنسگرای اجباری مستقیما بر تمام سطوح آن ستم وارد میکند خود اتفاقا آن را به عنوان دیگری کوچک، دیگری در اقلیت برمیسازد و از همین در اقلیتبودگی این هویت برساخته است که خود را به عنوان دیگری بزرگ، اکثریتی و به اصطلاح طبیعی معرفی و تحمیل میکند. در واقع قدرت برای بقای خود نیاز به وجود این دیگری دراقلیترفته، حاشیهشده دارد در همان دستگاه گفتمانی خدایگان–بندهای این ادعا را میتوان اثبات کرد.
در واقع این دیگری کوچک (و به اصطلاح گفتمان قدرت حاکم در اقلیتی) به این اکثریتِ تخیلیِ پوچِ جعلی واقعیت میبخشد و موجب بقای آن میگردد.
این قدرت خدایگانی با در حاشیه نگهداشتن تکثر امر جنسی و بعد مجوز زیستهی پستوخانهای، قرنطینهای، جزیرهای دادن به آن برای خود فیگور طبیعی، نرمال و اکثریتی میسازد و هم فیگور دفاع از حقوق دگرباشان. (خود اصطلاح دگرباشی بصورت نمادین در زبان، سوژههای حاشیهنشین را به عنوان دیگری کوچک مقید میکند و موجب تثبیت حاشیهنشینی آنها و موقعیت خدایگانی خود میشود.)
از این حیث، سیاست هویتی تا زمانی که خود را به امرکلی گره نزند اتفاقا در داخل گفتمان مردسالار دگرجنسگرای اجباری باقی مانده و تنظیم میشود، از سبک زیستهی اجتماعی گرفته تا فرم اروتیزهشدن بدن آنان را این قدرت به اصطلاح اکثریتی بر میسازد و کنترل میکند.
آیا نوع میل، شیوهی زیست، مناسبات روابطی و حتی سکس دو همجنسگرا را میتوان بیرون از تنظیمات اقتصاد دلالتی هتروسکشوالیتهی فالوسمحور دید؟ آیا این قدرت تمام سیطرههای زیستهی آنان را ترسیم نمیکند؟
باید توهم "بدن جنسیشده"ی همجنسگرا به عنوان ساختار جدا و بیرون از الزامات فرادست- فرودستانه سیاستهای مردسالارانهی دگرجنسگرا را سخت به چالش کشید.
اقتصاد دلالتی قدرت دگرجنسگرای فالوسمحور مستقیما بر بدنها وارد میشود و سطوح آن را نشانهگذاری و مرزکشی میکند، از این رو ما با تقلیل امر جنسی به امر تناسلی مواجه میشویم!
این تقلیل امر جنسی به امر تناسلی مبتنی بر امکان تولیدمثل در خدمت چه مناسباتی است؟ و چه کارکردی دارد؟ آیا در خدمت دوگانهسازی جنس نیست؟ در خدمت طبیعیسازی بدن و امکاناتاش (تفاوت تناسلی) به مثابهی امری طبیعی، پیشا فرهنگی نیست؟ و پیامدش محدود و کنترلکردن امکان میلورزیدنِ بدنها به جای هویتها نیست؟ و در این صورت تقدیر ما همان بدنمان به مثابهی امری پیشافرهنگی نیست؟
آیا نباید مستقیما، همچون باتلر، دوگانهی طبیعیفرضشدهی جنس را زیر سوال برد؟
وجود بدن به مثابهی امری پیشافرهنگی و طبیعی توهمی بیش نیست در خدمت این دوگانهسازی.
فوکو وظیفهی تبارشناسی را آشکارسازی بدنی میداند که تماما توسط تاریخ شکل گرفته و ادعا میکند تاریخ با مدل تمدن فرویدی بدن را به تباهی میکشاند.
ویتیگ اشاره بر آن دارد که یک اپیستمهی خاص فرهنگی پیشینی "طبیعیگرایی" جنس را بنا مینهد.
باتلر با اشاره به ماجرای مبدلپوشان از اجراگری حرف میزند و سخت بر آن است که از این طریق دوگانهی درون-بیرون، فرهنگ-طبیعت، مذکر- مونث را به چالش بکشاند؛ او بر آن است که این ذات، درون، طبیعت، یا هویتِ جنسیتی نیست که میل را میسازد بلکه این اجراگری (کنش عادتوار است) که توهم انگارهای وجود این درون، طبیعت یا نوع هویت جنسیتی را میسازد.
آیا میتوان از بدن پیشاتاریخی و طبیعی حرف زد؟ آیا دوگانهسازی جنس-جنسیت باز هم توپ را در زمین بازی دگرجنسگرایی اجباری فالوسمحور نمیاندازد برای ساختن دوگانهی اکثریت-اقلیت؟
ایریس یانگ تاکید میکند: که تولید جنسیت تنها موجب تثبیت کاذب جنسیت به نفع ساختارهای دگرجنسگرا و تنظیم تمایلات جنسی در قلمرو تناسلی میگردد.
در همین راستا، برای مثال، در بدن همجنسخواه یا دوجنسگرا در حین سکس ما با غیاب قسمتهایی از بدن دو طرف رابطه مواجهایم که دقیقا بر اساس نسخهی تجویزیِ قدرتِ دگرجنسگراییِ اجباری صورت میگیرد. (بهخصوص در مردان و در فرهنگ گِی میتوان این انگارههای تحمیلی را دید). از این رو باید کل مناسبات این سیاست هویتی را بر هم زد.
برای موردِ ستم قرار نگرفتن در تمام سویههای زندگی در مقابل این قدرت، باید سوژههای تازه دستوپا کرد. سوژهای که در دوگانههای این قدرت به انقیاد کشیده نشود.
تنی تازه، سیال را به میدان کشاند، تنی ساختارشکن که درحاشیه نمیماند، تنی که با تن دیگر میآمیزد نه با هویتی دیگر؛ تن کوئیر.
بدن را باید دوباره جنسی کرد. ساختار غیاب و حضور بخشهای مختلفاش را که تنظیمشدهی قدرت دگرجنسگرایی اجباری است، لت و پار کرد. هذیانات و چرندیات طبیعی جلوه داده شدهی قدرت حاکم را سخت به چالش کشید.
چه کسی میگوید که لذتِ واژنی در زنان بیشتر از لذتِ کلیتروسی است؟ لذتِ مقعدی در مردان کمتر از لذتِ تناسلی است؟ یا لذتبردن از سوراخِ کون افراد را در موقعیتِ فرودستانه نسبت به لذتبردن از فروکردن کیر قرار میدهد؟ یا لذتِ تنبازی کمتر از لذتِ فالوسمحور است؟ آیا اینها همه برساختهی گفتمان مسلط مردسالارانهی دگرجنسگرایانههای هُموفوبیک نیستند؟ آیا حوزهی میل، بهشدت، هموفوبیک و فالوسمحور صورتبندی نشده است؟
راهِ برونرفت از رابطهی فرادست-فرودستِ تحمیلشدهی قدرت، بیشک ساختن هویتهای حاشیهنشین نیست، همانطور که گفته شد، این قواعد خدایگانی خود را بر فرهنگِ حاشیهنشینان تحمیل و مناسبات آنها را تنظیم میکند (به عنوان مثال، در بسیاری از روابط گی، مردسالاری و قدرت زبان و ادبیات دگرجنسگرایی اجباری بهشدت بر روابط حاکم است به طوری که کسانی که لذت مقعدی میبرند (اصطلاح "مفعول" استفاده از زبان و فرهنگ اقتصاد دلالتی فالوسمحور را به خوبی نشان میدهد)، خود، تحتِ ستمِ گیهایی قرار میگیرند که لذت تناسلی میبرند (استفاده از واژهی" فاعل" با تمام قدرتِ نمادیناش بازهم از همان ساختار!).
باید کار دیگر کرد؟ حرفزدن از تن همجنسخواه یا دوجنسخواه یا ترانسسکشوال را باید متوقف کرد و تنِ هتروسکشوال را به چالش کشاند. هیچ تنی هتروسکشوال نیست چون اساسا امر جنسی فقط امر تناسلی مبتنی بر تولید مثل نیست (این بدان معنا نیست که رابطهی تناسلیِ مبتنی بر تولیدمثل را امر جنسی ندانیم بلکه آن را باید فرمی از فرمهای متکثر امرجنسی فرض کنیم) امر جنسی را باید از زیر آوار ارتباط هویتها در آورد آن را با لذتِ تماسِ بدن با بدن از نو بازتعریف کرد، و در این بین، دقت به این نکته ضروری است که استفاده از تنبازی (تماس بدن با بدن نه هویت با هویت) اگر به عنوان امری جدا و یا مازاد از عمل جنسی در نظر گرفته شود خود اتفاقا به شدت از ساختار هُموفوبیکی تبعیت میکند که اقتصادِ دلالتیِ قدرت با استفاده از آن سعی بر اصیل، طبیعی نشاندادن عمل جنسی هویتمحور، تناسلی مبتنی بر امکان تولیدمثل میکند تا همچنان وجود تنها دوگانهی جنس زن-مرد را به عنوان امری پیشافرهنگی و طبیعی تثبیت کند. (البته امروزه حرف از امکان لقاح مصنوعیِ زیرِ آب این بنیانِ طبیعیفرضشده را نیز شده است، ما با حاشیهنشستن آمیزش به هدف تولید و تداوم نسل از دایرهی امرجنسی مواجهایم و آمیزش فقط به منظور کسب لذت، نه تولید نیروی کار یا تداوم نسل جای آن را میگیرد.)
تماس بدن با بدنِ کوئیریزهشده، جایگزین {تماسِ} هویت با هویت، زمانی میتواند این قدرت خدایگانی در راستای حفظ نظم موجود را به چالش بکشاند که نه به عنوان مازاد امرجنسی، یا ماجراجویی و تجربهای تازه بلکه به عنوان خود و متن اصلی امرجنسی معرفی شود. همان تنِ سیال، تن شالودهشکن مبتنی بر اروتیزهشدن تمام نقاط آن، تنی که کلیشههای تحمیلشده را نابود میکند و درهای میلورزیدن را بدون موانع و مینگذاریهای هموفوبیک میگشاید. تن کوئیر
فکر میکنم با انتخاب تن کوئیر به مثابهی لذتافزون و استراتژی سیاسی ما، میتوانیم تنِ بهحاشیهراندهشدگان را، تکثر میلِ جنسی، تنِ دوجنسگراها، تنِ بهاصطلاح همجنسگراها و حتی تنِ زنانِ بهاصطلاح دگرجنسگرا (استفاده از واژهی "بهاصطلاح" برای نیفتادن در دام نوشتار هویتی است) را از کالای لوکسِ فیگوربخشِ قدرتِ جعلی، متوهم نجات داده و بر ستم پستوخانهای و دراقلیتی فائق آییم چرا که در این صورت خدایگان فالوسمحور اجباری از هستی ساقط میگردند.
پیش به سوی تن کوئیریزهشده!