تبليغاتX
من ودیگری

من ودیگری

این مطلبم را برای نشریه منحنیق ویژه نامه دعوت به مراسم پدرکشی نوشتم. هر آنچه نوشته شده بیش از همه از  تجربیات تلخ و شیرینم در دانشگاه تهران است


هفت مرثیه از فرزند کشی در صحرای دانشگاه

مرثیه اول

بچه های دموکراسی خواه دانشگاه در تجمعات خود شعاری را بر پلاکارد ها می نوشتند، با این مضمون دانشگاه آخرین سنگر آزادی . بیایید به تحلیل این شعار بپردازیم چرا دانشگاه در ایران سنگر گاه آزادی باید باشد،آن هم آخرین سنگرش ؟ آیا داشتن چنین سنگری فرصت است یا تهدید؟
دست کم در سال های اخیر در دوران احمدی نژاد فضای شهری بیش از هر زمان از فضا – زمان هایی که کنش سیاسی در آنها مقدور باشد حتی در غالب محافظه کارانش تهی و تهی تر می گشت . سانسور در جمهوری اسلامی در حوزه ی نشر و فیلم و....شکل وقیحانه ای تری می گرفت . خیابان ها تنها محل گذر شدند محل گذر زنانی که چکمه به پاه میکردند و روسری هایشان کمی عقب تر بود هم نه، بازگشت به دهه شصت به یک معنا.
محل گذر هر آ ن که معیار های نظام و ترازوی اندازگیری نرمال و اسلامی بودن آنها را می پذیرفت و مجوز عبور می داد آن هم تمام کمال .
فوبیای از جمع ، دستگاه سرکوب حاکمیت عریان تر از هشت سال از قبل به کار جمع زدایی از مکان هایی عمومی پرداخت . تنها حضور چند تن دانشجو در پارک لاله در سال گذشته دور هم درگیر حتی بحث های شخصی هم این ماشین سرکوب را عصبانی میکرد.
و در این شرایط آخرین سنگر و امکانی برای جمع هم گرد آمدن هم طبیعتا دانشگاه بود.آنجا که علی رغم کنترل شدید ، هنوز امکان گرد هم جمع شدن حتی با ترس و لرز بود .از این جهت فضای دانشگاهی فرصتی بود برای انسجام. در ادامه روی دیگر این فرصت که همان تهدید بود، را هم ، با هم می شکافیم

مرثیه دوم
در بالا به ترسیم بخشی از فوبیای جمع دستگاه حاکمیت پرداختیم به نبود فضا زمان ها برای کنش معطوف به امر سیاسی در جامعه ای که سخت به تعبیر دورکیم در یک شرایط آنومیک گرفتار آمده ، در برزخ محفل گرایی از سر اجبار حوزه های خصوصی و در گیر جزیره های پراکنده نا مجاز .
طبیعی است که در این زمان دانشگاه تنها فرصت یا سنگر جوانان برای کنش های جمعی از جمله سیاسی نیست که برای پدران هم فرصتی برای انسجام دوباره ،تشکل یافتن ، و استفاده از این پتانسیل های بی القوه بود.

مرثیه سوم
.درست یک سال ونیم پیش بود که در نشریه دانشجویی روز داوری به واکاوی تهدید حضور این پدر خوانده ها پرداختیم . و اشتباه شخص من در آن زمان این بود که طبیعتا با جهت گیری های سیاسی این پدر خوانده ها را تنها برادران ناخلف ، اصولگرایان ،افراد منسوب به دوم خرداد معرفی کردم .اما در واقع دانشگاه نه تنها خود محفلی برای عرض اندام این طیف بلکه ، محلی برای عرض اندام و رجز خوانی پدر خوانده های چپ و راست هم شد . و د ر این بین دعواهای میان این پدر خوانده در بیشتر موارد باهم نه با جمهوری اسلامی، نیاز برای پیاده نظام کردن دانشجویان را در صفوف خود برایشان حیاتی نمود . داستانی که تکرار می شد فرزند کشی تاریخی آنها بود درجهت رقابت ها یار و یارکشی های این اپوزیسیون . دانشجویان گوشت قربانی آماده طبخ جمهوری اسلامی اینبار

مرثیه چهارم.

این اخرین سنگر آزادی ، سنگر برخی ، سکوی پرش برخی در احزاب رفرمیستی و تیغ بریدن گلوی بسیاری شده و می شود .
موضوع این شماره نشریه دعوت به مراسم پدر کشی بود و وقتی قرار شد در باره آن بنویسم .یاد سراسر فرزندکشی در تاریخ جنبش دانشجویی افتادم .فرزندانی که به دست حاکمیت چه زمان پهلوی وچه در دوران اسلامی با بی خردی پدر خوانده ها کشته شدند ، تبعید شدند و یا اخراج .
و این سوال برایم پیش آمد چرا ما هر زمانی خواستیم پدر کشی کنیم خود یا کشته شدیم و یا وارثان پدران خود شدیم ؟ درست مانند بسیاری از پدر خواندگان نا اهل این روزها که از صفوف فرزندان دیروز دانشگاه سر بر آورده اند .ایا روزی ما هم علیه ما دست به کشتار بخشی از خود خواهیم زد؟ دانشجویان بعدی؟
مرثیه پنجم

برای پاسخ به سوال بالا به آنچه که پاشنه آشیل جنبش دانشجویی با تمام تکثر طیف های داخل آن می پردازم .
برخی از اهالی آکادمی در نقد های خود جنبش دانشجویی را به متهم به رقاصان کوندرایی و خیالبافانی که می خواهند دور هم برای رقصیدن و تخلیه انرژی گرد آیند کردند . رجوع کنید به سخنان یوسف اباذری در بین معترضان فعال دانشجویی در دانشکده علوم اجتماعی سال هشتادو پنج.
برخی دیگر فعالین دانشجویی را تنها از این باب که کارت دانشجویی دارند دانشجو با اکراه فرض کردند. به باور این ها کنش این فعالین خالی از محتوا و تکرار نسخه های دست چندم تاریخ مصرف گذشته است . این افر اد نه تنها در باروری و فرایند انباشت دانش در ایران و اکادمی نقشی ندارند بلکه جنبش های دانشجویی دیگر و عملکردشان را همانند جنبش دانشجویی فرانسه نمی شناسند. رجوع کنید به سخنرانی های ناصر فکوهی انسان شناس به خصوص سخنرانی سال هشتاد شش او در باره جنبش دانشجویی
برخی از افراد و گروه های دیگر دانشجو که چندان علاقه ای به کنش سیاسی در غالب جنبش دانشجویی نداشتند و جنبش دانشجویی رابه شدت در گیر واکنش به امر کلان سیاسی ، واکنش به ساختارهای دولتی و شعار های دهان پر کن، بدون ارائه راهکار، بدون پیوند با متن اجتماعی، بدون درونی و زیر پوستی کردن آنچه که بر دهان ها جاری می شد ،تاکید داشتند محتوای فعالیت های دانشجویی خالی از امر ایجابی تنها واکنشی بود بر عملکرد عریان دستگاه سرکوب دولتی و درعین حال کنشگران سیاسی دانشگاه سخت فرمالیست و مناسک گرا می باشند.
تمام اظهارات ونقد هایی که در بالا آورد شد برای واشکاوی بیشتر این که چرا ما یا به عنوان فرزندان ناخلف حذف می شویم توسط پدران یا خود پدرانی می شویم علیه فرزندان مفید می باشد. شاید نقد های بالا از جهت اینکه راهکارشان اصولا انفعال یا انجام کارهای به اصطلاح فرهنگی و آلوده نکردن دست خود در میدان سیاسی می باشد با وجود لویاتانی چون حاکمیت اسلامی ساده انگاران ، و شکم سیرانه ومعصومانه باشد ولی نقد هایی که وارد می کنند، نقد هایی است که باید جدی تلقی کرد وبه آنها فکر کرد. وشاید کلید برون رفت و فراروی از دوگانه، انفعال یا کنش. زندگی یا مرگ.پدرکشی یا فرزند کشی از دل تنظیم پراتیک خود در جنبش دانشجویی با این نقدها میسر باشد من برای فراروی این دوگانه ها انفعال یا کنش ، پیاده نظام یا سوار نظام از مفهوم پایین استفاده می کنم.

مرثیه ششم
با بدن اندیشیدن.،بدن ساحتي است عيني در زيست روزمره ودربرخورد پي در پي با شرايط انضمامي واز اين حيث" با بدن انديشيدن "يعني بازگرداندن انديشه از مقام ابژه ي بيگانه شده ،انتزاع يافته وبه يك معنا متعالي شده به سوي آشتي با بدن درگير وضع موجود، به بيان ديگر فرارفتن از دوگانه سازي كاذب انديشه وعمل ، انفعال و جنون عمل.
در اینجا بدن در واقع همان ساحت تاریخمندی است که ما با انکار آن یا از متن اجتماعی و امر سیاسی غریبه گشته و یک سر به تعبیر بوردیو به عالمان برج عاج نشینی می شویم و یا از سوی دیگر،آن لبهی تیغ ،بدن های ما را بدون اندیشه به عنوان بدنه های جنبش دانشجویی /اصطلاحی که بسیاری از پدر خوانده ها/ به کار می برند، در اختیار این به اصطلاح کسانی که خود را سر می دانند میگذاریم . بدن هایی که در نهایت یا در زندان مخوف حاکمیت اسلامی فرسوده می شوند یا تبعید و یا سر خورده و فسرده.آیا نمی توانیم سر بدن های خود باشیم؟ نه بدن بی سر باشیم ، گرفتار پوپولیزم ونه سر بی بدن گرفتار در محفل گرایی روشنفکرمابانه شکم سیرانه

مرثیه هفتم /

برای من دعوت به مراسم پدر کشی همان دعوت به بدن اندیشیدن که تقریبا در میان تمام پدران چپ و راست و رفرمیست یا غایبست و یا تنها خود را سر هایی می پندارند برای تبدیل جوانان به بدنه یا میلیشای پیشبرد منافع خود. کشتار تن هایی در جهت بزرگ نمایی خود و رجز خوانی برای یک دیگر توجه کنی دبه امر مبتذل شومنیزم سیاسی این روزها ، تنها چیزی که در این میان اهمیت ندارد تن هایی هستند که متلاشی می شوند به منظوریا رسیدن به انچه این سر ها اسطوره مبارزه می نامند. یا سر های رفرمیست پیشبرد پروژه ی چانه زنی از بالا وفشار از پایین می دانند. برای پدر کشی در وهله اول باید راههای اینکه به عنوان فرزند ناخلف کشته نشویم را بیاموزیم .من با بدن اندیشیدن را پیشنهاد می کنم . شما چطور؟ بیایید یک بار هم شده با طناب های خود اگر می خواهیم به چاه برویم
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت 18:16  توسط سپهر مساکنی  | 

  ش نام آن را" تشخص و تمایز" می نامد. جامعه شناسی بوردیو جامعه شناسی کنار زدن پرده هاست، افشای سلطه است.  پشت تمام میدان هایی که در گسست  و اتفاقا گفتگوبا چپ کلاسیک از آن ها نام می برد یک چیز را ظرافت مندانه نشان میدهد  واین همان سلطه است .جامعه شناسی او از پشت گالری های آنچنانی هنری هم بدنبال رد پای منافع است،  می خواهد پرده ها کنار بزند. بوردیو در باب جامعه شناسی آموزش وپرورش  و باز تولید نابرابری های اجتماعی پشت دموکراتیزه شدن آموزشی در فرانسه بحث جبر استعداد های طبیعی را رد میکند، اما منتقدین به او این اتهام شاید درست را وارد می کنند : که شما به جای جبرنابرابری استعداد های طبیعی و رد آن جبر برساخت های اجتماعی را جایگزین می کنید،  وقتی بر این عقیده هستید که فقط عده بسیار ناچیزی  می توانند از این نابرابری برساخت های اجتماعی پشت دموکراسیزاسیون آموزشی در فرانسه پرش کنند، جبر دیگری را جانشین کردید. جبر اجتماعی بر سوژه هایی که پشت این موانع می مانند  وآرزو  به دل گذاشتن آنها برای رویای  پرش آموزشی که منجر به پرش نمادین اجتماعی ،سیاسی و اقتصادی هم می شود.  کار او ختم به همین جا می شود او گویا فقط افشا میکند افشایی نا امید کننده  شاید! و شاید عده ای بگویند نا همدلانه ، اما نه، به پاسخ خودش هم گوش کنیم او میگوید: اول قانون جاذبه زمین کشف شد وبعد  توانستند بر آن فائق آیند. اول باید این تعیانات را شناخت تا بعد با آن مبارزه کرد. اینکار به معنای محتوم بودن نیست چرا که آنچه جهان اجتماعی  خودش ساخته  با آگاهی بدان خودش نابودش میکند. قاعداتا بوردیو اگر دلهره "همدلانه" یا "نا همدلانه شدن " کارش را داشت  با سر کسانی  را  که  از به اصطلاح  سوژگی خود در این  سیستم دموکراتیزه شده آموزشی سخت  خشنود بودند را  به دیوار" برساخت های" اجتماعی نمی زد به دیوار تبدیل این سرمایه ها  ومیدان هایی که او آنها را در استقلال نسبی ترسیم میکند، به دیوار سلطه . اما او از این استقلال نسبی فراتر می رود   و سر را به دیوار می کوباند تا بدانیم پشت این بحث های به اصطلاح مدرن، نه، دیواری به این بلندی هم وجود دارد که باید برای عبور نابودش کنیم. از این جهت  کار نقد در این معنا کار درگیر همدلی یا نا همدلی بودن نیست واین خود به تعبیر من بزرگترین همدلی هاست   2. جنبش سبز کنشگران ایرانی،  جنبشی است که به دنبال حقوق شهروندی می گردد. در مقابل دیکتاتوری حاکمیت اسلامی شکل گرفته شده  واز این حیث یک جنبش مترقی است وبه دنبال حقوق مدنی و شهروندی  برای گذار از دوران وسطایی که  نهاد مذهب در ایران در شمایل پاپ و کلیسا  قدرت سیاسی را به دست گرفته وبه یک معنا جنبش سبز بدنبال  رنسانسی است در متن اجتماعی زندگی  ایرانی  ومسلما در این راه عده ای راه  رسیدن به سکولاریزم را به یک معنا در پروتستانتیزم اجتماعی می دانند و عده ای هم نه،  قیاس تاریخی را عملی بیهوده و اعتقاد دارند  در دهکده جهانی ما محکوم به گذراندن  تکامل خطی نیستیم. جنبش سبز جنبشی است که از دل  نارضایتی های اجتماعی  شکوفه می کند . کنشگران آن اکثرا جمعیت جوانی است که تا  دیروز بدون فضایی برای تنفس ،به دیازپام ده  ،کراک و سرنگ و یا انسان زیر زمینی ومحفلی شدن رو می آورند وشاید چاره ای وراهی جز آن را نمی شناختند ، اما امروز برای لحظه ای آزادی ، برای بقا ، به خیابان می آید تا " شاید آینده از آن ما". اما آنچه را که شما انسجام جنبش بر اساس "نیازها" و به یک معنا "فرا مادی "می نامید را تنها وتنها با رجوع  به زمینه اجتماعی شکل گیری جنبش سبز و متن زندگی همین طبقه متوسط اجتماعی می توان رد کرد، مسایلی چون بی کاری گسترده جوانان ، تورم بی سابقه ، گرانی اجاره خانه ها ، وخصوصی سازی زیر پوستی وقتی به برنامه های انتخاباتی میر حسین موسوی هم نگاه کنید متوجه می شوید میر حسین میداند  برای پیروزی در انتخابات روی چه چیزی دست بگذارد بر خلاف کروبی  ،  من تصور نمی کنم کسانی که قبل از انتخابات من وشما آنها را سبز پوش می دیدیم، تنها برای خواسته های فرا مادی خود به خیابان ها آمده بودند اما در ادامه  با کنار رفتن بیش از پیش چهره "لویتان" این سر منشا ها جای خود را طبعا به اتحادی علیه این دیو آدم خوار داد. اما مسئله اینجاست که سرچشمه های بروز این نارضایتی اجتماعی را فراموش نکنیم و همین طور تقلیل ندهیم. بماند که خود این مفهوم "فرا مادی "  را هم باید به چالش کشید جنبش سبز به قول شما عمومی ترین جنبش اجتماعی در ایرانست و به قول خیلی ها "متکثر ترین "و به قول دوستی جنبشی  است که کنشگرانش می خواهند زندگی کنند  با نفی خشونت  با خلق فرم های تازه  با اصرار  بر" افقی بودن "آن.  این ها و بسیاری از شاخص های این جنبش  اگر فقط به شکل رنگ ولعاب نماند  وتبدیل به محتوای عمل خرد وکلان هریک از کنشگران جنبش شود شاخص های درخشانی است  اما اگر... در عین حال هریک پاشنه آشیل آن هم می تواند بشود  و دقیقا کار ما اینجا آغاز می شود، افشای این پاشنه ها، افشای کسانی که پشت این "متکثر بودن "  "افقی بودن " عمودی ترین کانالیزه کردن ها را انجام می دهند. اتاق های فکر ، مدیریت شعار ها،  برنامه های شبانه  رسانه ای که چه چیز را شعار روز کنیم و از مطرح شدن کدام مطالبه..... بهترین کاری که میتوان کرد افشا کاری پاشنه آشیل ها است وبه قول بوردیو حتما در مقابل جاذبه  فائق خواهند آمد. نوشته ای، عمومی ترین   ومتکثر بودن این جنبش اما دوست من در عین مثبت بودن  این ماجرا می تواند پاشنه آشیلی را ایجاد کند که تبدیل به توده ای ترین  یا پوپولیستی ترینی،  هالیودی ترین هم شاید بتواند بشود. این شعاری که امروز ورد زبان هرکسی است که در جنبش سبز هر کسی یک رسانه است اما میدانیم  کسانی هستند علاوه بر رسانه بودن خود، نبض رسانه های جمعی لیبرالیزه راهم  بردست دارند. من تصور میکنم بسیاری از جمله دوست فرهیخته ای چون تو خوب می دانید که هم زنجیره چه کسانی هستید و کاری آگاهانه است در مقابل فاشیسم باید ایستاد نوشتم هم زنجیره چه کسانی هستید برای  اینکه هیستریک نشوی می نویسم  "هستیم" اما ترس از لویاتان، ترس از افتادن اختلاف و آنچه که منافع جنبش به اشتباه خوانده می شود باعث شده  در مقابل راسیست ترین نوع اندیشه ها در کنارتان خود را به کوچه علی چپ بزنید با استدلالاتی از این دست که فعلا مسئله حاکمیت اسلامی است و مدام تنها بحث های سلبی ازآن شماست که هریک رسانه هستید و هستیم هر یک سپری دارید وداریم،  هریک هزینه ای می دهید و می دهیم  وبحث های ایجابی را مسلما کسانی میکنند که علاوه بر رسانه بودن خود رسانه ها را می سازند، لابی های بین الملی وزد وبندهای به اصطلاح خانوادگی، چانه زنی از بالا  و سهم خواهی هم در برنامه شان مجاز است . تعجب من از این است که  شاهد کمترین نقدی از جانب شما که منادی چپ نوع جدید و دوستان دیگری که بسیار ادعای افقی و.... می کنند به اتاق های فکری که در حاشیه های امن  خارج ،جنبش را می خواهند مهندسی کنند وهریک به نحوی  کانالیزه با منافع خود، ندارید ونکردید آقای کدیور یکی از چند نفری که سر از اتاق فکر جنبش سبز  در میاورد بعد ازآن به خود اجازه می دهد آلترناتیوهای جنسی چون همجنس گرایان "همجنس باز و منحرف از مسیر راه طبیعی " بنامد وسخت بر مواضع هموفوبیک خود تکیه بدهد. آیا مگر شما از چپی  نو حرف نمی زنید که رسالتش را مبارزه با هرنوع ستم متکثر اجتماعی می نامند پس  این سکوت در قبال کسانی دیگر که چون شما همدلانه سبز هستند از چیست؟ مگر کدیور  و امثال او  واتفاقا شما هم از سوی دیگر از جنبش حقوق مدنی وشهروندی سخن به میان نمی آورید ؟ طرح حقوق شهروندی و به میان نیا وردن  حقوق ستم کشان جنسی کل مبحث را زیر سوال نمی برد.؟ به بهانه  این که توده سنتی فوبیک ویا هر چه هستند نباید از مبارزه با هرنو ع ستم کوتاه آمد چرا که آن زمان در دام نئو تودئیسم افتاده ایم . البته در این باب خاطر نشان کنم  اعتراض به اعمالی از این دست باتوجه به محدودیت ها  در ایران باید از همین خارج از کشور صورت گیرد که با نبود محدودیت هایی که در ایران بوده از هر لحاظی کنشگران آن شاید جایی دیگر ودر سودایی دیگر روز را شب وشب را صبح میکنند، پشت آکسیون های فرمال ومصاحبه ها وحرفهای تکراری، نه بحثی در میگیرد نه در این حاشیه امن  مطرح کردن مواضعی که در ایران  غیر ممکن بود مجالی برای بروز می یابد.   در مورد لغو حجاب اجباری، نه به اعدام، اعدام فعال سیاسی کرد  قصور هایی از بخش هایی از این جریان وجود دارد و نمونه هایی از این دست هم شاهد مثال است که به خاطر حفظ بدنه جنبش  به نوعی پوپولیزم پنهانی که منافع  راسیست ها را  تامین میکنددست زده است اندیشه چپ نوهیچ واکنشی نشان نداد وبازهم سکوت! مبادا  لویاتان سوءاستفاده کند مبادا......  افقی  بودن نه به معنای همسان  شدن با جریاناتی است که اساسا با ما تضاد منافع دارند افقی بودن به معنای داشتن پلاتفرم خود در کنار پلاتفرم های دیگر است آیا چپ مدرن ، نو که کلاسیک ها را به حق و یا ناحق محکوم میکند  به  نادیده گرفتن شکل متکثر ستم  خود به پلاتفرم اش وفا دار است؟ خیلی به این دوگانه کلاسیک  مدرنی که حسام جان مطرح نمودی اعتقاد ندارم  وخودم را اسیر هیچ کدام آنها نمی خواهم بکنم اما امروز اگر چپ نویی در اروپا هست  این جریان تاریخ دارد، از دل خون مبارزه هزاران  هزار کارگر و... بیرون آمده در این زمین اجتماعی که زمینی است بسیار با ایران متفاوت می توان خود را  نزدیک به این سنت دانست  اما این چپ هم تبار دارد در عین اینکه مرتب خود را در گسست با کلاسیک ها معرفی می کند در نقد آنها،  مرتب رجوع هم  میکند به تبارش.  می داند روی شانه هایی ایستاده با اشتباهاتی  در دوره تاریخی خودش. اما او دوباره ازآن بالا رفته  لگد اندازی می کند اما نه جوری که از شانه های آن بیفتد در دامان یا چاه  لیبرالیسم و به این منظور  هی از انتخاب فلان کس و....حرف می زند دشمنمان را اشتباه نگیریم رفیقم   امروز پیکان اتهام نقد ونفی به سوی چپ کلاسیک هیچ کار  بزرگی نکرده ایم.  کار بزرگ، وفاداری به مبارزه با ستم های متکثر است. بهمن ماه است بهمن واتفاقات چند سال بعد ان  برای من دالی است برای این ضرب ال مثل که دشمن  دشمن تو لزوما دوستت نیست.  تاریخ برای بار دوم کمیک تکرار نشود ؟ این هایی که نوشتم از روی نفی و مخالفت نیست از روی ترس است و اتفاقا خشن ترین نقد ها  همدلانه ترین آنهاست وشاید کار ما  وبزرگترین کاری که در قبال  جنبش اعتراضی در مقابل دیکتاتوری اسلامی میکنیم ایستادن در شکاف هاست ، حفره ها را نشان دادن ، نه سکوت و جلبکی خواندن مطالبات کنشگران که مطالبات بر حقی است .با سکوت، آب به آسیاب دیکتاتوری اسلامی  نریزیم   ونه از سوی دیگر با جنون عمل  فربه کردن لیبرالیسمی که به دنبال بورژوازی نرمی است در ایران  خواه در هیبت  رفرمیسم مذهبی،  خواه در شمایل نئو لیبرالیسم هار زنده باد آزادی، زنده باد برابری، زنده باد سپر به دستانی چون شما  در برابر لویاتانی چون کلیت جمهوری اسلامی
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 16:20  توسط سپهر مساکنی  | 

برای  رادیو زمانه  

در این مقاله مايلم به اين پرسش بپردازم که مشخصات رژیم جنسی در ایران چیست؟ و نیز رابطه هموفوبيا را با بنيادگرايی اسلامی حاكم بر ايران مورد بررسي قرار دهم.

اگر بخواهم به صورت چكيده به شرح اين نوشتار بپردازم، هوموفوبیای بنیادگرایان اسلامی ناشی از پیوندی است که میان تکنیک و دین برقرار شده است. ماهيت ایدئولوژی جنسی حاكم، برحسب ایده تولید مثلی‌اش میل متكثر بيرون از سياست دگرجنس‌گرايی انحصاری را سرکوب می‌کند.

از جنبه‌اي ديگر این ایدئولوژی با پیوندی که بنیادگرایی و اراده به قدرت در مدرنیته برقرار کرده سرکوب میل دگرباشان را تشدید کرده است ودرواقع این امر سرکوبی دوجانبه را نصیب اقلیت‌های جنسی در ایران می‌کند.

براي اثبات فرضيات مطرح‌شده ما شواهدی را در مورد رفتار هوموفوبیایی و نظام فکری بنیادگرایی اسلامی مطرح می‌سازیم و نقاط برخورد و ریشه‌های آن را بررسی می‌کنیم.

هر مسافری از غرب با مشاهده رفتار شبه‌همجنس‌خواهانه ایرانیان این ظن را می‌برد که گویا چنین رفتاری ناشی از میل همجنس‌گرایی است که در ایرانیان وجود دارد. بیش از این می‌توان تصور کرد که گویا در ایران میل همجنس‌گرا فضای آزادی برای تنفس دارد که در فضای جوامع مدرن غربی یافتنی نیست.... .....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 14:52  توسط سپهر مساکنی  | 

مطلبم در شماره ۴۴ نشریه خیابان 

خطاب به آکادمیسین های ایرانی

پس از سرکوب وحشیانه خیابانی در ماههای گذشته در هفته های اخیر شاهد گشوده شدن فاز جدید ی از سرکوب هستیم پروژه ای که در سالهای اخیر زمزمه های آن رابارها شنیده ایم انقلاب فرهنگی احمدی نژادی واسلامی تر شدن دانشگاه.

فصل تازه آن را خامنه ای با انتقاد شدید از علوم انسانی گشود فصلی خشن تر، عیان تر برای سرکوب دگراندیشان وحوزوی تر کردن دانشگاه.

ودر این بین شاهد بودیم دربیدادگاه های جمهوری اسلامی حتی  پای وبر، هابرماس هم وسط کشیده شد و آنها نیزمحاکمه شدند

در این شرایط  با بازگشایی دوباره دانشگاه وجدی تر شدن اجرای حوزوی شدن دانشگاه بی شک یک پا عقب نهادن دانشجویان و اهالی آکادمی کافی است تا از این نیمچه محیط آکادمیک هم چیزی باقی نماند.

 آکادمیسین های محافظه کار اگر تا دیروز در برابر دستگیریٍ ، شکنجه دانشجویان کوچکترین واکنشی نشان نمی دادند وسفت وسخت به بالا رفتن  از پله های غلتیده در باتلاق ایدئولوژی اسلام سیاسی بنیادگرامشغول بودند و محافظه کاری خود را درقبال جامعه ودانشگاه با فیگور آدم فرهنگی توجیه میکردند. باید از این بسته های فریبنده فرهنگی دور خود پیچیده خارج گردند و درنظر بگیرند امروز دیگر چیزی برای از دست دادن ندارند

فاشسیم وقتی به اصلاح طلبان که تا دیروز یار غار وهم پیاله گانشان بودند رحم نمیکند.آیا به آکادمیسن های به اصطلاح روشنفکر پروغربی یا نسخه های ویترینی فرهنگی، فرانسوی رحم میکند؟

اگرتا دیروز این محافظه کاران به اصطلاح روشنفکر آکادمیک را باید به بادنقد میکشیدیم که به صف کارگر ودانشجو نمی پیوندند وحتی در علوم انسانی هم با مسایل رنج های اقشار ستمدیده بیگانه اند و از پایان آکادمی با ایده کشاندن علم از انتزاعیات به واقعیت انضمامی داخل خیابان وجامعه حرفی به میان می آوردیم ، اما امروز باید سخت بچسبیم تا مبادا بربریت ریشه اش را در دانشگاه سفت کند.امروز باید با پوست وجون از این فضا دفاع کنیم.در این میان دانشجویان این آزمون تاریخی را بارها و بارها با سر بلندی با خون وجان پشت سر نهاده اند اینبار هم مثل همیشه .اماآزمون بزرگی پیش روی اساتید ومسئولین دانشگاه است اینبار آکادمیسین ها بایک انتخاب سر نوشت ساز روبرویند!  برای  حفظ خود هم که شده به صف مبارزین به پیوندند یا بنشینند تا حکم اخراج وحتی بازداشت خود را ببینند.فاشیست هایی که وبر را ازگور بیرون میکشند وبه گیوتین میکشند رحمی به آنان خواهندکرد؟آیا اساسا ما با ادامه این روال    چیزی از علوم  انسانی خواهیم داشت؟ناقوس  بازگشایی دوباره دانشگاه سرخورده وبی هدف به صدا درآمده وهمراه این صدا با احضارهای فله ای خانه خرابان کوی دانشگاه موجی ازسرکوب های تازه ورق خورده است .این بار ما  دانشجویان باید این آکادمیسن ها را در وهله اول،خطاب  قرار دهیم

اگرتا دیروز دانشگاه جایی برای دانشجوی مارکسیت وانقلابی نداشت وآنها را احضار کردند واخراج کردند وبه بند کشیدند ودریغ از حتی یک اعتراض از این آکادمیسین ها !

اینبار نه جایی برای شما دارد ونه برای پدرخوانده های اصلاح طلبتان .آیا با هرگامی که به عقب میرویم فاشیسم یک گام به پیش نمی نهد؟

 مدتهاست که از صدای پای فاشسیم فعالین دانشجویی حرف می زنند و اهالی آکادمیک یا خود را به نشنیدن می زنند واز پله های فرسوده بورکراتیک به هرنحوی خود را بالا  میکشند از اصلاحات گفتند واز گفت وگو وفوکویاما .اما فجایایی چون کهریزک وبه خون وخاک کشیده شدن کوی دانشگاه در حوادث اخیر اوج غیر عقلانی بودن عملکرد جمهوری اسلامی را نشان داد ودر هرنوع گفت گو رابست.

امروز چه اتفاقی افتاده هرگامی که به عقب بر میدارید تاکتیکی وتکنیکی  فاشیسم وقیح تر رو به جلو می تازد فراموش نکنید اینبار دیگر مارکس ولنین متهم نمی شوند بلکه وبر وگفت وگوی هابرماسی زیر شکنجه می روند دیگر نه تنها متون مارکسیتی  قدغن می شود بلکه امروز خامنه ای از پایان علوم انسانی وآغاز علوم حوزوی در دانشگاه ها حرف می زند

همیشه آکادمی ایرانی را به خاطر ماهیت دور افتاده گی اش از متن جامعه ومسایل انضمامی آن نقد کردیم و ولی امروز از پایان آکادمی می ترسیم پایان آکادمی نه به معنای آغاز چنگ ورزیدن به علم رهایی بخش  وگسست از بوروکراسی بیماربلکه به معنای آغاز علم بومی اسلامی که بازتولیدگر ایدئولوژی فاشیستی  است آکادمیسین ها وبه اصطلاح روشنفکران فرهنگی!باید انتخاب کنند بین دوگزینه یا با مردم ودانشجو یا درکنار فاشیستها؟ وهیچ راه سومی درکار نیست.

 دانشجو و استاد باید در عین ماندن در صف های خیابان آخرین چاره آزادی ، سفت وسخت از پادگان وحوزه شدن دانشگاه جلوگيري کنند بی هیچ عقب روی. / خیابان شماره ۴۳

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 15:52  توسط سپهر مساکنی  | 

 

این مقاله در چراغ، نشریه‌ی دگرباشان ایرانی، شماره‌ی 55، مرداد ماه 1388 به چاپ رسیده است.

 

ما جز تن‌مان چیزی برای از دست دادن نداریم، حاشیه‌نشینان جهان بپا خیزید.

با کدام تن می‌توان رهایی را تجربه کرد؟ تنِ به انقیاد درآمده؟ تن مین‌گذاری‌شده توسط قدرت؟ آیا اساسا ما تنی از آن خود داریم؟ واگر نه، باید چه تنی را از آن خود کنیم؟

تکثر میل جنسی به حاشیه کشیده شده، چگونه می‌تواند دل متن دگرجنس‌گرایی اجباری را نشانه بگیرد؟ با چه سازوکاری در این  نوشتار می‌توانم هم تریبون حاشیه‌نشستگان همجنس‌خواه و دوجنس‌گرا و ... در مقابل بولدوز دگرجنس‌گرایی اجباری باشم  و در عین حال در قلمرو سیاست هویتی که این سوژه‌های به حاشیه تبعید شده را ناخواسته به انقیاد می‌کشاند، نیفتم؟

باز می‌گردم به اولین سوال این نوشتار، کدام تن رهایی‌بخش است؟

بی‌شک برای فرار از دوگانه‌های برساخته شده، دگرجنس‌گرا- همجنس‌گرا، اکثریت-اقلیت که اتفاقا ساخته‌ی دسته گفتمان قدرت دگرجنس‌گرایی اجباری است باید چاره‌ای اندیشید.

از این رو منظور از تنِ رهایی‌بخش در مقابل تن به انقیاد درآمده و مین‌گذاری‌شده در دام دگرجنس‌گرایی اجباری مردسالار، نه تن همجنس‌خواه، نه تن دوجنس‌گرا است.

در این‌جا تن رهایی‌بخش تنها همان تن شالوده‌شکن است، تن سیال‌شده، تن گریزان از هویت‌ها، تن کوئیریزه شده است. تمام این نوشتار به چرایی این انتخاب به عنوان آلترناتیو رهایی‌بخش می‌پردازد.

از سر ناچار باید بگویم تن همجنس‌گرا هرگز آنتی‌تز دگرجنس‌گرایی اجباری نیست و نبوده است، چرا که در عین آن‌که  قدرت مردسالار دگرجنس‌گرای اجباری مستقیما بر تمام سطوح  آن ستم وارد می‌کند خود اتفاقا آن را به عنوان دیگری کوچک، دیگری در اقلیت برمی‌سازد و از همین در اقلیت‌بودگی این هویت برساخته است که خود را به عنوان دیگری بزرگ، اکثریتی و به اصطلاح طبیعی معرفی و تحمیل می‌کند. در واقع قدرت برای بقای خود نیاز به وجود این دیگری دراقلیت‌رفته، حاشیه‌شده دارد در همان دستگاه گفتمانی خدایگان–بنده‌ای این ادعا را می‌توان اثبات کرد.

در واقع این دیگری کوچک (و به اصطلاح گفتمان قدرت حاکم در اقلیتی) به این اکثریتِ تخیلیِ پوچِ جعلی واقعیت می‌بخشد و موجب بقای آن می‌گردد.

این قدرت خدایگانی با در حاشیه نگه‌داشتن تکثر امر جنسی و بعد مجوز زیسته‌ی پستوخانه‌ای، قرنطینه‌ای، جزیره‌ای دادن به آن برای خود  فیگور طبیعی، نرمال  و اکثریتی می‌سازد و هم فیگور دفاع از حقوق دگرباشان. (خود اصطلاح دگرباشی بصورت نمادین در زبان، سوژه‌های حاشیه‌نشین را به عنوان دیگری کوچک مقید می‌کند و موجب تثبیت حاشیه‌نشینی آن‌ها و موقعیت خدایگانی خود می‌شود.)

از این حیث، سیاست هویتی تا زمانی که خود را به امرکلی گره نزند اتفاقا در داخل گفتمان مردسالار  دگرجنس‌گرای اجباری باقی مانده و تنظیم می‌شود، از سبک زیسته‌ی اجتماعی گرفته تا فرم اروتیزه‌شدن بدن آنان را این قدرت به اصطلاح اکثریتی بر می‌سازد و کنترل می‌کند.

آیا نوع میل، شیوه‌ی زیست، مناسبات روابطی و حتی سکس دو همجنس‌گرا را می‌توان بیرون از تنظیمات اقتصاد دلالتی هتروسکشوالیته‌ی فالوس‌محور دید؟ آیا این قدرت تمام سیطره‌های زیسته‌ی آنان را ترسیم نمی‌کند؟

باید توهم "بدن جنسی‌شده"ی همجنس‌گرا به عنوان ساختار جدا و بیرون از الزامات فرادست- فرودستانه سیاست‌های مردسالارانه‌ی دگرجنس‌گرا را سخت به چالش کشید.

اقتصاد دلالتی قدرت دگرجنس‌گرای فالوس‌محور مستقیما بر بدن‌ها وارد می‌شود و سطوح آن را نشانه‌گذاری و مرزکشی می‌کند، از این رو ما با تقلیل امر جنسی به امر تناسلی مواجه می‌شویم!

این تقلیل امر جنسی به امر تناسلی مبتنی بر امکان تولیدمثل در خدمت چه مناسباتی است؟ و چه کارکردی دارد؟ آیا در خدمت دوگانه‌سازی جنس نیست؟ در خدمت طبیعی‌سازی بدن و امکانات‌اش (تفاوت تناسلی) به مثابه‌ی امری طبیعی، پیشا فرهنگی نیست؟ و پیامدش محدود و کنترل‌کردن امکان میل‌ورزیدنِ بدن‌ها به جای هویت‌ها نیست؟ و در این‌ صورت تقدیر ما همان بدن‌مان به مثابه‌ی امری پیشافرهنگی نیست؟

آیا نباید مستقیما، هم‌چون باتلر، دوگانه‌ی طبیعی‌فرض‌شده‌ی جنس را زیر سوال برد؟

وجود بدن به مثابه‌ی امری پیشافرهنگی و طبیعی توهمی بیش نیست در خدمت این دوگانه‌سازی.

 

فوکو  وظیفه‌ی تبارشناسی را آشکارسازی بدنی می‌داند که تماما توسط تاریخ شکل گرفته و ادعا می‌کند تاریخ با مدل تمدن فرویدی بدن را به تباهی می‌کشاند.

ویتیگ اشاره بر آن دارد که یک اپیستمه‌ی خاص فرهنگی پیشینی "طبیعی‌گرایی" جنس را بنا می‌نهد.

باتلر با اشاره به ماجرای مبدل‌پوشان از اجراگری حرف می‌زند و سخت بر آن است که از این طریق دوگانه‌ی درون-بیرون، فرهنگ-طبیعت، مذکر- مونث را به چالش بکشاند؛ او بر آن است که این ذات، درون، طبیعت، یا هویتِ جنسیتی نیست که میل را می‌سازد بل‌که این اجراگری (کنش عادت‌وار است) که توهم انگارهای وجود این درون، طبیعت یا نوع هویت جنسیتی را می‌سازد.

آیا می‌توان از بدن پیشاتاریخی و طبیعی حرف زد؟ آیا دوگانه‌سازی جنس-جنسیت باز هم توپ را در زمین بازی دگرجنس‌گرایی اجباری فالوس‌محور نمی‌اندازد برای ساختن دوگانه‌ی اکثریت-اقلیت؟

ایریس یانگ تاکید می‌کند: که تولید جنسیت تنها موجب تثبیت کاذب جنسیت به نفع ساختارهای دگرجنس‌گرا و تنظیم تمایلات جنسی در قلمرو تناسلی می‌گردد.

در همین راستا، برای مثال، در بدن همجنس‌خواه یا دوجنس‌گرا در حین سکس ما با غیاب قسمت‌هایی از بدن دو طرف رابطه مواجه‌ایم که دقیقا بر اساس نسخه‌ی تجویزیِ قدرتِ دگرجنس‌گراییِ اجباری صورت می‌گیرد. (به‌خصوص در مردان و در فرهنگ گِی می‌توان این انگاره‌های تحمیلی را دید). از این رو باید کل مناسبات این سیاست هویتی را بر هم زد.

برای موردِ ستم قرار نگرفتن در تمام سویه‌های زندگی در مقابل این قدرت، باید سوژه‌های تازه دست‌وپا کرد.  سوژه‌ای که در دوگانه‌های این قدرت به انقیاد کشیده نشود.

 تنی تازه، سیال را به میدان کشاند، تنی ساختارشکن که درحاشیه نمی‌ماند، تنی که با تن دیگر می‌آمیزد نه با هویتی دیگر؛ تن کوئیر.

بدن را باید دوباره جنسی کرد. ساختار غیاب و حضور بخش‌های مختلف‌اش را که تنظیم‌شده‌ی قدرت  دگرجنس‌گرایی اجباری است، لت و پار کرد. هذیانات و چرندیات طبیعی جلوه داده شده‌ی قدرت حاکم را سخت به چالش کشید.

 

چه کسی می‌گوید که لذتِ واژنی در زنان بیش‌تر از لذتِ کلیتروسی است؟ لذتِ مقعدی در مردان کم‌تر از لذتِ تناسلی است؟ یا لذت‌بردن از سوراخِ کون افراد را در موقعیتِ فرودستانه نسبت به لذت‌بردن از فروکردن  کیر قرار می‌دهد؟ یا لذتِ تن‌بازی کم‌تر از لذتِ فالوس‌محور است؟ آیا این‌ها همه برساخته‌ی گفتمان مسلط مردسالارانه‌ی دگرجنس‌گرایانه‌های هُموفوبیک نیستند؟ آیا حوزه‌ی میل، به‌شدت، هموفوبیک و فالوس‌محور صورت‌بندی نشده است؟

راهِ برون‌رفت از رابطه‌ی فرادست-فرودستِ تحمیل‌شده‌ی قدرت، بی‌شک ساختن هویت‌های حاشیه‌نشین نیست، همان‌طور که گفته شد، این قواعد خدایگانی خود را بر فرهنگِ حاشیه‌نشینان تحمیل و مناسبات آن‌ها را تنظیم می‌کند (به عنوان مثال، در بسیاری از روابط گی، مردسالاری و قدرت زبان و ادبیات دگرجنس‌گرایی اجباری به‌شدت بر روابط حاکم است به طوری که کسانی که لذت مقعدی می‌برند (اصطلاح "مفعول" استفاده‌ از زبان و فرهنگ اقتصاد دلالتی فالوس‌محور را به خوبی نشان می‌دهد)، خود، تحتِ ستمِ گی‌هایی قرار می‌گیرند که لذت تناسلی می‌برند (استفاده از واژه‌‌ی" فاعل" با تمام قدرتِ نمادین‌اش بازهم از همان ساختار!).

باید کار دیگر کرد؟ حرف‌زدن از تن همجنس‌خواه یا دوجنس‌خواه یا ترانس‌سکشوال را باید متوقف کرد و تنِ هتروسکشوال را به چالش کشاند. هیچ تنی هتروسکشوال نیست چون اساسا امر جنسی فقط امر تناسلی مبتنی بر تولید مثل نیست (این بدان معنا نیست که رابطه‌ی تناسلیِ مبتنی بر تولیدمثل را امر جنسی ندانیم بل‌که آن را باید فرمی از فرم‌های متکثر امرجنسی فرض کنیم) امر جنسی را باید از زیر آوار ارتباط هویت‌ها در آورد آن را با لذتِ تماسِ بدن با بدن از نو بازتعریف کرد، و در این بین، دقت به این نکته ضروری است که استفاده از تن‌بازی (تماس بدن با بدن نه هویت با هویت) اگر به عنوان امری جدا و یا مازاد از عمل جنسی در نظر گرفته شود خود اتفاقا به شدت از ساختار هُموفوبیکی تبعیت می‌کند که اقتصادِ دلالتیِ قدرت با استفاده از آن سعی بر اصیل، طبیعی نشان‌دادن عمل جنسی هویت‌محور، تناسلی مبتنی بر امکان تولیدمثل می‌کند تا هم‌چنان وجود تنها دوگانه‌ی جنس زن-مرد را به عنوان امری پیشافرهنگی و طبیعی تثبیت کند. (البته امروزه حرف از امکان لقاح مصنوعیِ زیرِ آب این بنیانِ طبیعی‌فرض‌‌شده را نیز شده است، ما با حاشیه‌نشستن آمیزش به هدف تولید و تداوم نسل از دایره‌ی امرجنسی مواجه‌ایم و آمیزش فقط به منظور کسب لذت، نه تولید نیروی کار یا تداوم نسل جای آن را می‌گیرد.)

تماس بدن‌ با بدنِ کوئیریزه‌شده، جای‌گزین {تماسِ} هویت ‌با ‌هویت، زمانی می‌تواند این قدرت خدایگانی  در راستای حفظ نظم موجود را به چالش بکشاند که نه به عنوان مازاد امرجنسی، یا ماجراجویی و تجربه‌ای تازه بل‌که به عنوان خود و متن اصلی امرجنسی معرفی شود. همان تنِ سیال، تن شالوده‌شکن مبتنی بر اروتیزه‌شدن تمام نقاط آن، تنی که کلیشه‌های تحمیل‌شده را نابود می‌کند و درهای میل‌ورزیدن را بدون موانع‌ و مین‌گذاری‌های هموفوبیک می‌گشاید. تن کوئیر

فکر می‌کنم با انتخاب تن کوئیر به مثابه‌ی لذت‌افزون و استراتژی سیاسی ما، می‌توانیم تنِ به‌حاشیه‌رانده‌شدگان را، تکثر میلِ جنسی، تنِ دوجنسگراها، تنِ به‌اصطلاح همجنس‌گراها و حتی تنِ زنانِ به‌اصطلاح دگرجنس‌گرا (استفاده از واژه‌ی "به‌اصطلاح" برای نیفتادن در دام نوشتار هویتی است) را از کالای لوکسِ فیگوربخشِ قدرتِ جعلی، متوهم نجات داده  و بر ستم پستوخانه‌ای و دراقلیتی فائق آییم چرا که در این صورت خدایگان فالوس‌محور اجباری از هستی ساقط می‌گردند.

پیش به سوی تن کوئیریزه‌شده!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 13:21  توسط سپهر مساکنی  | 

با بدن انديشيدن

  

اول اينكه چرا چنين عنواني را براي اين نوشتار انتخاب كردم؟ بدن ساحتي است عيني در زيست روزمره ودربرخورد پي در پي با شرايط انضمامي واز اين حيث" با بدن انديشيدن "يعني بازگرداندن انديشه از مقام ابژه ي بيگانه شده ،انتزاع يافته وبه يك معنا متعالي شده به سوي آشتي  با بدن درگير وضع موجود‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏، به بيان ديگر فرارفتن از دوگانه سازي كاذب انديشه وعمل  و وحدت آنها به عنوان دوپاره گسست يافته.

از ماركس اموخته ايم كه" آگاهي" همان فهم شرايط وتوانمندي‏هاي جامعه و چگونگي سركوب شدگي از اين توانمندي و"نفي نمودن" اين موقعيت است . ماركس خود ،  منطق ديالكتيكي را از هگل ميگيرد اما از دنياي ايده‏آليستي هگل فراتر مي‏رود ودستگاه فكري خود را بر پايه طبيعت باوري-انسان باوري بنا مي‏دهد  كه در عين تمايز با ايده‏آليسم وماترياليسم اتفاقا حقيقت وحدت‏بخش هردواينها است.او خواهان حركتي است از عمل به تئوري ونيزازتئوري به عمل اگر بخواهم در اينجا با زبان استعاره بگويم حركت وزيستي از بدن به انديشه از انديشه به بدن و درهم‏آميختگي ويگانگي اين دو عنصر از خودبيگانه شده باهم.

با اين مقدمه مايلم به وضعيت جامعه شناسي در ايران بپردازم به اميد" روي پا استوار كردن" جامعه‏شناساني كه روي سرشان مي ايستند وراه مي روند.آنچه كه ما امروز آن را با عنوان جامعه‏شناسي انتزاعي شده يا بهتر است بگويم از خود بيگانه شده محكوم مي‏كنيم هرگز به معناي انداختن توپ در زمين بومي سازي يا پوزيتيوسازي آن نبوده ونخواهد بود. اميدوارم مغالطه‏گران فرصت‏طلب از آب گل‏آلود ماهي نگيرند واين بحث را به نفع پروژه تخيلي بومي‏سازي مصادره به مطلوب نكنند. چرا كه اين نقد به جامعه‏شناسي نه امروز، نه تنها درايران، بلكه درنقاط مختلف دنيا و از ديدگاه هاي مختلف به آن وارد شده  .اتنومتدوليست‏ها با استناد به بنيان هاي فلسفي متاثر ازآن‏‏‏، با استفاده از آگاهي هوسرلي اعلام مي‏دارند: آگاهي همواره آگاهي از چيزي است واز مشاهده وتجربه مستقيم(نه به معناي پوزيتيوي )براي فهم مقوله هاي ميان ذهنيتي استفاده ميكنندو جامعه شناسان را به باد انتقاد مي‏گيرند:كه شما به زندگي وجهان روزانه عيني به اندازه كافي توجه نمي‏كنيد درحالي كه همين زيست روزمره ومسايل آن موضوع جامعه شناسي است .

 از سوي ديگر فمنيست‏هايي چون دوروتي اسميت جامعه‏شناسي را در راستاي همان علم مردسالارانه قرار مي‏دهد وآن را  متهم به اب‍ژكتيو كردن بي چون چرا، كلي‏گويي وبيگانگي مفاهيم از واقعياتي مي‏كند‏ كه او مايل است براي آنان نقش سوب‍ژكتيوي قائل شود دراين مورد مسئله زنان را مثال مي زند.

با توجه به اين استنادات و از آن مهم‏تروضعيت موجود دانشگاه - جامعه در ايران واز سوي ديگر عملكرده جامعه‏شناسان فكر نمي‏كنم بي انصافي باشد ادعا كنيم كه جامعه‏شناسي در ايران به‏طور مضاعف از موقعيت زيست روزمره خود و مسايل درگير از آن بيگانه شده‏است.

نه گفتن به جامعه‏شناسي انتزاعي به معناي همراه شدن با جريان تقليل گراي پوزيتويستي نيست كه همه چيز را درآمار وارقام ومصاحبه خلاصه مي‏كندو... نه سرتائيدي است به بازشدن بحث ايدئولوژيك بومي سازي .نه گفتن به جامعه شناسي انتزاعي يعني با بدن انديشيدن، يعني وحدت تئوري وعمل، يگانگي سوژه وابژه .

كار جامعه‏شناس را حل مسئله نمي‏دانيم ومرزي براي او با كارگزار و دولت مرد –دولت زن  قائليم اما جامعه‏شناس بدون صدادار كردن صداهاي بي‏صدا، بدون مسئله كردن آنچه كه در زيست جهان او مي‏گذرد وبه فكر واداشتن ديگران  ديگر وجود خارجي  نخواهد‏داشت. او تبديل به  تئوريسيني خواهد‏شد كه به تئوري به عنوان امري روشن فكرانه و ويتريني  براي تشخص وتمايز نگاه مي‏كند- كه در اين صورت بايد به نقد روانكاوانه او پرداخت-.

گاهي استفاده نمادين  از زبان تن  وكوفتن پاها بر زمين واعتراض سردادن وتحريم كردن اين روند مبتني بر دوگانه سازي پوشالي ودروغين فكر وعمل تنها تلاشي است هدفمند براي بازگرداندن انديشه چند پاره شده به سوي بدني كه هرروز زير چرخ هاي سنگين سيستم شكسته‏تر و فرسوده‏تر ميشود ويگانگي اين دوپاره جدا افتاده تنها وتنها راه مقابله با اين چرخ‏هاي سنگين است.

پيشنهاد با بدن انديشيدن يا همان با مسئله زيست انديشيدن در حوزه ي مطالعات اجتماعي تلاشي است در وهله اول براي  رهايي خود اين افراد از  كار به معناي امري بيروني، بيگانه، مصنوعي وتبديل آن به خودكوشي خلاقانه، شكوفاگر وبه دردبخور. پس كماكان خواهيم گفت تئوري براي تئوري تنها لذتي خواهد بود مازوخيستي زير چرخ دنده هاي سنگين سيستم. از اين رو نه گفتن به جامعه شناسي انتزاعي نه تلاشي است تقليل گرايانه و پوزيتويستي ونه مجوزي است براي بومي سازي درخدمت پروژه ي ايدئولوژيك. بلكه حركتي است از" روي سر ايستادن" به روي پا ايستادن وراه رفتن  وبا بدن انديشيدن راه حلي است براي رهايي از زير چرخ هاي سنگين سيستم

 

 اين يادداشت  را براي نشريه دانشجويي پگاه نوشتم بعد از مطرح شدن شعار، جامعه شناسي انتزاعي نميخواهيم در اعتصابات اخير/ در ضمن  با بدن انديشيدن عنوان وبلاگ دوست عزيزم ،مهران ،كه خواندن آن را به همه ي دوستانم پيشنهاد میکنم

http://virtual-body.blogspot.com/

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 13:37  توسط سپهر مساکنی  | 

 

انتخابات گذشته: معين با وعده هاي  آزادي بيان ‏‏‏‏،لغو سانسور،مخالفت با حكم حكومتي، در دوره اول اوت ميشود .پيروزي احمدي نژاد مهره اي كوچك در برابر خر مهره ها!.

  مطرح كردن عدالت، پول نفت سر سفره هاي مردم وكوتاه كردن دست آقازاده ها نتيجه داد پيروزي در انتخابات! پوپوليست كوچك ما اكبر شاه را هم با اختلاف فاحشي كيش ومات كرد.

 

2.شبكه فارسي زبان  BBC از داخل برج مستحكم ليبراليسم در نظر سنجي جديدش اعلام ميكند، تنها دو درصد افراد در اين نظر سنجي مسئله اساسي جامعه ايران را  نبوددموكراسي  ميدانند .واكثريت شركت كنندگان بر روي عواملي چون  مشكلات اقتصادي ، شكاف طبقاتي،تورم وگراني  و..... تاكيد داشته اند.

 

3.روياي پرش طبقاتي هرروز پررنگ تر از قبل افراد رابه سوي خواندن مرثيه اي براي يك رويا ميكشاند.

اينجا تهران است  واين سه تن از ما غريبه نيستند با ما كتاب ميخوانند، بحث ميكنند، فيلم نگاه ميكنند،ميرقصند

تن اول:تهران بالاتر از ميدان صادقيه: در كيفش كنار كتاب هاي كوري‏، ژرمينال ،نيمه غايب هر چيزي براي فروش دارد علف، شيشه، كراك و.....

تن دوم :تهران ،سر خيابان گاندي، تن فروشي نميكند اجاره ميدهد تنش را،شايد هم گاهي لذت ميبرد . هنسفري درگوشش، باب ديلن گوش ميدهد.او بهتر از هركسي به سوال از خودبيگانگي از نگاه ماركس سر جلسه امتحان جواب ميدهد.تجربه زيسته !آيا او گاهي خط به خط اين حس را نزيسته؟

 ماشين ، بوق، نميشنود آنجا نيست انگار، دوباره ماشين، بوق، ترمز، دنده عقب، شيشه پايين ، سوار ميشود .از فردا ديگر سر خيابان نمي ايستد حالا به اندازه كافي مشتري درست وحسابي دارد  .

تن سوم : تهران خيابان امير آباد شمالي : روياي  پرش طبقاتي به دست گلدكوئست، باعث سقوط ازاد ميشود محاسبه، برد، باخت، آغاز روان پريشي

و هزاران تن كه در اطرافم ...

و اين متن  ادامه دارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 12:9  توسط سپهر مساکنی  | 

 

 الكاتراسي به نام حوزه ي خصوصي

 

يكي از شعارها ومطالباتي كه سرمايه داري و به تبع آن ليبراليسم درصدد تحقق آن است، داشتن حوزه ي خصوصي ، حريم شخصي وديواركشيدن بين حوزه ي عمومي وشخصي است. مطالبه اي كه با توجه به شرايط انضمامي كه "منِ" ايراني در آن حضور دارم و دست درازي ها ومداخلات نظام ايدوئولوژيك بر همه ابعاد زندگي من بسيارمورد استقبال قرار مي گيرد  واما اگر موقعيت انضمامي خود را داخل پرانتزي قرار دهيم ودر بعد كلي تري به اين مطالبه بپردازيم متوجه ميشويم اين تفكيك اتفاقا منجر به آزادي ،احترام به انسان ورهايي او نمی شود.

در واقع تفكيك حوزه ي خصوصي از عمومي يعني تفكيك من همسان نشده – نرمال نشده‏‏، با من توسري خورده وهمسان شده با معيارهاي بورژوازي، يعني راندن انسان با تمام اعتقادات متكثر واميالش به داخل خانه ها با عنوان چهار ديواري اختياري ودر نطفه خفه کردن او.

 بورژوازی در جهت ساختن انسان خصوصي غرق در زندگي شخصي كه قادر به ساختن امر اجتماعي نيست، گام بر میدارد انساني كه در حوزه ي خصوصي اش آزاد است چه از لحاظ ديني چه از لحاظ قومي ونژادي وچه از لحاظ تمایلات جنسی.

 اما اين آزادي تا زماني مجازبه شمار می رود كه هنگام وارد شدن به جامعه آن را در پستوي خانه بگذاري و وارد شوی. هنگامي كه اين انسان خصوصيِ آزاد، بخواهد ديوار بين خانه ودل جامعه را بشكند، نظام سلطه به شكل ديگري عمل ميكند .

درد انسان خصوصي شده، درد دو تكه اي وتناقضي است كه با آن دست وپنجه نرم ميكند تناقضي كشنده. ستمي  هم که درچهار دیواری بر او روا داشته شود بخاطرهمین ديوار كشيدن اين حريم با حوزه ي عمومي، روايت نمي شود .

در واقع سرمايه داري امروز در ظاهر شكل آنتاگونيستي به خود گرفته است، اما اين تكثر و انعطاف پذيري تا زماني وجود دارد كه در سطح روبنايي باقي بماند؛ در غير اين صورت اگر هسته ی سخت آن را نشان بگيريم اين تكثر اتفاقا جاي خود را به همبستگي  و وحدت در جهت حفظ نظم موجود مي دهد. این ماهيت آنتاگونيستي ميگويد افراد مي توانند مرام وسبک شخصی خودشان را داشته باشند ومورد احترام باشند، اما تا زماني كه به عنوان "اقليتي در خود" باقي بمانند(نه برای خود ) وخود را با معيارهاي اكثريتي كه رسانه هاي نظام سلطه مي سازند، هماهنگ كنند. آيا در اين صورت باز مي توان به وعده آزادي ورهايي اعتماد كرد؟ آيا انسان خصوصي غرق در زندگي شخصي وجدا افتاده در اقليت شكننده، هنگامي كه با متن اجتماعي و ارزشهاي دست ساز بورژوازي همسان خواه (به رغم اينكه ورني تكثر گرايي به خود مي زند) مواجه مي شود و براي  تاييد شدن به عنوان انسان اجتماعي ناچار به خودسانسوري مي شود، دچاراز خودبیگانگی نمی شود؟

وقت آن نرسیده برای شکوفایی خود محبوس شده، اين تقابل دوتايي واين ديوار را لت وپار كنيم؟

هرروز كه  از حالت انضباطی به سوی کنترلی شدن میرويم، با سوژه های سرکوب شده­ی بیشتری سروکار پیدا میکنیم، که مجبورند نقش "انسان نرمالی" را بازی کنند که نظام میخواهد وخود را انکار کنند. این تناقض و چند چهره گی  چه بلایی در حوزه ی خصوصی بر سر اين افراد مي آورد؟ آيا نبايد حوزه خصوصي را به عنوان حاشيه هايي كه هرگز روايت علني نمي شوند  برای نشان دادن تبعات این خودسانسوری مرور كنيم؟

فکر میکنم یکی از دلایلی که ما  پس از دویست سال مبارزه برای تغییرات اجتماعی، دست آوردهای کلانی نداشتیم، اصرار فعالین بر روی روایت ها ومسایل کلان ومبهم است (البته اين به معناي بي اعتقادي نسبت به روایت های کلان نيست). 

 ما روی مباحث کلی  چون آزادی، دموکراسی، برابری و...مانور می دهیم وتلاش های خود را تنها در راه تغییر ساختارهای رسمی وکلان متمرکز می کنیم (كه البته به نوبه خود ضروری است). بد نیست دوباره باز گردیم  به تجربیات انضمامی اطرافمان، اینکه "من" در تجربه روزمره زندگیم چه می خواهم، از چه محرومم؟ با چه ابزارهایی سرکوب می شوم؟

وقتی از آزادی زنان می گوییم چرا روایت گرتجربه روزمره دختري كه بخاطر اسيد پاشيدن پسري که حاضر به ازدواج با او نمي شود ودر نتیجه با خشم سادیسمی پسر، كور ميشود صحبت به ميان نمي آوريم؟ وقتی از آزادی های مدنی می گوییم چرا روایت های روزمره ستم به کرد های اهل تسنن را نداریم؟ چرا تجربه زندگی روزمره کارگران آجرپزی را ندارییم؟ وقت آن نرسیده که شعارهای انتزاعی خود را انضمامی روایت کنیم؟

فکر میکنم بهتر است دفترچه های یادداشت های شخصی خود را در معرض دید عموم بگذاریم. دست سادهاي  اتاق هاي خواب را رو كنيم ودر دام  تفكيك حوزه ي عمومي و خصوصي نيفتيم. بهتر نیست تجربه بی صدایان وحاشیه نشینان را صدادار کنیم؟ واز این طریق در زندگی روزمره واقعیت های برساخته شده را  با آزمایش گارفینگلی لت وپار کنیم ونظم میان ذهنی مقوم نظام سرمایه داری وکلیشه های روزمره آن را دچار اختلال کنیم. چرا كه سلطه سرمايه داري (حتي از نوع سرمايه داري دولتي با روبناي ديني هم) تنها در ساختارهاي كلاني چون دولت-حكومت وجود ندارد، بلكه از طریق رسانه هایش و...ازديوارهاي خانه ها هم عبور ميكند و سعي برسيطره بر اتاق خواب هم دارد.قدرت هرچقدر بگوید مسئله فردی، شخصی است، باید به این فکر کرد که شاید با ساختن جزیره های شخصی دور از هم درصدد خنثی وبی صدا کردن مطالبات واقعی است.امروز آشویتس ها دیگر در میدان شهر بنا نمی شود، بلکه آنها را باید در جزیره های جدا واز هم بی خبر شخصی جستجو کرد. ستم به زنان، کودک آزاری خانگی، ستم به اقلیت ها، خشونت‏، قتل هاي ناموسي در برخي جوامع و.....

نظام سلطه برای ساختن کلیت حافظ منافع خود، مخلان را در مرکز شهر به تیغ گیوتین نمی سپارد بلکه در قفس حوزه ی خصوصی با پنبه سرشان را می بُرَد. هر امرشخصی، سیاسی است؛ هیچ امر شخصی، شخصی نیست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 22:55  توسط سپهر مساکنی  | 

 بگذار مردگان را مردگان دفن كنند!

واينكه

مفهوم مرگ ،موضوعي است كه رويكردهاي مختلف الهياتي ،فلسفي جامعه شناختي و...به آن پرداخته اند ومي پردازند اما قابل پرداخت ،تفهيم شدن وهضم شدن نبوده است ونخواهد بود

چرا كه مرگ مرگ است  اب‍‍ژه اي واقعي اما لمس نكردني، دست نيافتني  ،انتزاعي وتوصيف نشدني .

با ابزارها ودستگاه هاي فلسفي، جامعه شناختي و  الهياتي به مرگ نگريستن تنها تصاوير مبهم و كج ومعوجي به دست مي دهد بد نيست گاهي هم سري به قبرستان ها بزنيم و از دريچه تجربه زيسته خود به آن نظر كنيم

 

روايت از آخر: تنت كه بي جان مي شود ،شل وبي مقاومت به هر طرف مايل ،بي هيچ مقاومت در خاك وبعد كه نثار مورچه ها وسوسك ها ......... وبعد كه از خاطره جمعي  رخت مي بندي ،خاطره اي ميشوي پوسيده.

انساني كه دنيا را بر محور خودش، تجربياتش و خاطراتش فهم ميكرد و دنيا وجود داشت چون او وجود داشت  اكنون او نيست اما دنيا همچنان وجود دارد! زندگي ادامه دارد بي كم وكاست، او كه مركز همه چيز بود به همين سادگي.....

 روايت از نگاه بازماندگان: شوكه، حسرت وعجز در برابر واقعيتي برگشت ناپذير و پاك نشدني  وبهتي كه سوگواري ميشود وبعد خاطره اي ......

 

روايت از اول: مرگ را مي توان در دو پاراديم جدا در نظر گرفت –نگاه اومانيستي به مفهوم يك جهاني اش –نگاه الهياتي  به مفهوم دو جهاني اش ،نوع نگرش وسبك زندگي درهر دو پاراديم را بايد دو چيز جدا ومتمايز از هم در نظر گرفت

در مفهوم تك جهاني، به جاي مفهوم "خلود" با "عدم" سروكار داريم وبه جاي مفهوم "هجرت" با" نيستي"  وفكر كردن تنها به همين مفهوم كافي است تا مفهوم" اضطراب مرگ"  را فهم كنيم اضطرابي كه برخي را به سوي الهيات دو جهاني  وچنگ زدن به دامان آن ميكشاند، براي ارام گرفتن،التيام يافتن.

آيا اين پاد زهر اثر گذار است؟

در نگاه الهياتي- دو جهاني، اگر چه با مفاهيمي چون "نيستي- عدم " سر وكارنداريم اما همچنان گريبانگير اضطراب هستيم! چرا كه مفاهيمي چون حسابرسي  اضطراب" رنج دوزخي وبرزخي" را در دل زنده ميكند

پس در هردو پاراديم مرگ مفهومي است آميخته با اضطراب وترس .اپيكتتوس فيلسوف رواقي در اين باره چنين ميگويد "اين مرگ يا مشقت نيست كه ترسناك است بلكه ترس از مرگ ومشقت چنين است"

روايت دوم

آيا مرگ انديشي ونوع نگرش به آن سبك زندگي و چطور زيستن را مي سازد ؟  يا اينكه سبك زندگي حاصل از موقعيت طبقاتي وتجربه زيسته نوع نگرش به مرگ را ميسازد؟ يا شايد هم اين دومسئله منفك وجدا از هم هستند؟

اگر مرگ ، "عدم "  وپايان بخش تك جهان  در نظر گرفته شود مسلما با تجربه زندگي روزمره  متفاوتي نسبت به اينكه مرگ را "هجرت"و گام برداشتن به سوي اتوپيا  در نظر گرفته شود مواجه ايم

اگر مرگ يعني عدم وپايان تك جهاني پس با تحقق اتوپياي اين جهاني  وتلاش براي رسيدن به آن ناگزيريم، يا به ياس وسرخوردگي از متحقق نشدن آن در اين فرصت كوتاه ، شايد هم با نگاه واقعبينانه نه آرمان خواهان رسيدن به مفهوم زندگي همين است وبس ،و بعد لذت بردن از سبكي تحمل ناپذير هستي حاصل اين نگرش ميشود  از سوي ديگربا تلاش براي حداكثر استفاده از امكانات ومنابع كمياب كه به حاصلخيزي بيشترهمين  زندگي مي انجامد بر ميخوريم ولبه ي ديگر آن پوچي وزندگي ترا‍ژيك براي فرودستان محروم از امكانات واستثمار شده خواهد بود- البته در اين پارادايم  راه برون رفت از اين وضعيت همان توسل به مبارزه  وتلاش براي تغيير وضع موجود وتغيير قواعد فرودستي وفرا دستي است

 

اگر مرگ را هجرتي براي تحقق اتوپيا و احقاق حقوق فرودستان در نظر گيريم  سبك زندگي در اين جهان يعني آماده شدن براي تحقق آن لحظه ناب همراه با مسئوليت ها و وظايف   يا شايد هم  پشت پا زدن به زندگي بهتر در اين جهان و تسليم وضع موجود شدن و به تعليق درآوردن،  پشت گوش انداختن براي سهم ما از زندگي بهتر.زيرا زندگي اتوپياي درآن جهان سهم  ما خواهد بود! هركدام از اين دو پارادايم منطق خاص  خود را دارد كه نمي توان آنها را در جاي هم نشاند يا در دو كفه  ترازو جاي داد .

منطق الهياتي ميگويد: مفهوم جاودانگي واتوپياي آن جهاني معنا بخش و تسكين بخش  است با يك سري چشم پوشي ها و كناره گيري هاي زودگذر و منطق تك جهاني نمي خواهد ريسك كند  وبراي چيزي كه از تجربه اش خارج است از زندگي و لذتهاي عيني ان صرف نظر كند

روايت در روايت

مرگ انديشي در واقع لبه ي ديگر نگاه دوباره ما به زندگي است چيزي منفك وجدا از هم نمي باشد

در واقع تنها رويكرد  ونگرش ما به مرگ نيست كه سبك ونوع زيستن ما را مي سازد بلكه تجربه زيسته وموقعيت فرودستي –فرادستي ما در پهنه دنياي زندگان هم در قبول نگرش ونوع برخورد ما نسبت به اين مفهوم موثر است براي زن خانه داربا كمترين سطح رفاه  كه در خانه وجامعه استثمار مي شود بدون هيچ نقش اجتماعي ،جنسيتي ،مدني فعال آيا مرگ مفهومي جز رهايي و  تحقق اتوپيا مي تواند داشته باشد؟وزندگي معنايي جزمحلي براي سوختن وساختن ، امتحان پس دادن ورياضت كشيدن مي توان داشته باشد؟ زندگي كه تنها فرودستي وستم مضاعف به ارمغان مي آورد، چيزي جز اعتقاد آرامبخش زندگي بهتر در دنياي ديگر به  ارمغان نمي اورد؟در اينجا مرگ انديشي  با تجربه زيسته وموقعيت طبقاتي زندگان چه نسبت هايي با هم دارند؟

براي معتاد تزريقي كه مي داند در هر باره تزريق مجدد امكان مرگ اش است اما باز هم سرنگ را در جاهاي مختلف بدنش فرو ميكند براي پيدا كردن رگي كه هنوز سالم باشد  مرگ چه جايگاهي دارد؟در واقع لذت آني بردن را فداي ترس مردن نمي كند چرا كه در هر دو صورت چيزي را از دست نمي دهد اگر در حين لذت آني هم بميرد اين همان خلاص شدن و پايان رنج ها است چرا كه او سالهاست مرده يا به مرگ محكوم شده

روايت سوم : " بگذار مردگان را مردگان دفن كنند"شايد اين بهترين جمله  ودر عين حال غم انگيز ترين  وخشن ترين جمله اي باشد كه بتوان براي بازماندگان نقل كرد، بازماندگاني  كه اسير فرم ها ومناسك نمايشي هستند بازماندگاني كه زمان زندگي گرگ يك ديگرند وهنگام مرگ يكي از آنها، خورشيد ديگر برايشان طلوع نمي كند –بگذار مردگان را مردگان دفن كنند،به سراغ زندگان در حال مرگ بشتاب!

آيا نبايد در سرزمين مرده پرستان كاري كرد؟ بهتر نيست مردگان را فراموش كنيم به زندگان بپردازيم .هرچند خشونت اين جمله را ميفهمم اما چاره اي نيست

پل تيليش  در كتاب "شجاعت بودن"به نقل رواقيون مي گويد : هر روز بخش كوچكي از عمر از ما گرفته مي شود زيرا ما هر روز مي ميريم –لحظه فرجامين ،يعني هنگامي كه هستي ما متوقف مي گردد ،خود بتنهايي آورنده مرگ نيست ،بلكه صرفا فرايند مرگ را به انجام مي رساند وبهترين درسي كه مي توان از اين تجربه دور كه در قالب هيچ دستگاه فكري نميگنجد آيا همين نيست؟

پانوشت:(اخرين سنگ را كه بر گورت مي گذارند): با تمام اين صغري وكبري چيدن ها اما باز مرگ ماجراي غريبي است و غريب خواهد ماند وترسناك

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 21:55  توسط سپهر مساکنی  | 

شايد مناسبترين تعبير از فصل مشترك زندگي مهاجران همان نوستالژي بازگشت باشد كه كوندرا از آن به عنوان آرزوي ناكام بازگشت به گذشته ياد ميكند.

در اينجا تأكيدم بيشتر بر مهاجرت هاي اجباري است كه بسته به موقعيت زماني‏‏‏، مكاني وارزش هاي حاكم‏، براين مهاجران نام هاي متعدد ومتضادي مي گذاريم ومي گذارند‎؛ پناهجو، آواره، تبعيدي ،خائن يا وطن فروش.

 اقليتي كه در سرزمين مادري با محروميت مواجه‏اند، محروميت از فضا-زماني براي ادامه زندگي، زندگي همراه با آزادي عقيده، آزادي بيان وآزادي در انتخاب سبك زندگي شخصي.

ماجراي اين دسته ازمهاجران، ماجراي مهاجرت براي پيدا كردن بهشت گمشده نيست  ونبايد آنها را با اتوپين‏هايي كه به دنبال تحقق آرمان زندگي بهتر ميروند اشتباه بگيريم. ماجرا، ماجراي فرار براي بقا است‏، فراري بي بازگشت و وجه ترا‍ژيك آن، مرگ سرزمين، مرگ خانه  ياهمان مرگ تعلق براي بقا است.

 تمركز بر مسئله اين دسته از مهاجران درواقع معياري است براي نشان دادن آستانه تحمل نظام سياسي-اجتماعي‏، همانطور كه توجه به مهاجران كار، شاخصي است براي نشان دادن وضعيت اقتصادي سرزمين مبدا .

افزايش مهاجرت‏هايي از اين دست در‏واقع نشان دهنده بحران در سيستم است‏، بحراني كه فرار براي بقا را به دنبال دارد.

مهاجران مورد بحث من كه بهتر است بگويم تبعيد شدگان، رانده شدگان، محكوم به فراموشي گذشته با تمام تعلقات آن هستند و زندگي درپيشرو آنان، زندگي  بي‏تاريخ‏ و بي‏شناسنامهای است؛ در قالب پناهجو نه شهروند.

اما اين آرزوي ناكام بازگشت به گذشته كه در روز وشب آنان تكرار مي شود چيست؟ بازگشت به كدام گذشته؟ كدام سرزمين؟  كدام خانه؟ همان گذشته كه برايشان آشويتسها، كولاگها، تفتيش عقايدها، سنگسارها  واعدام ها هديه مي‏داد و مي‏دهد؟ همان تجربه در اقليت زيستن بي‏صدا؛ چرا كه  صدايشان درنطفه خفه شده است! آيا آرزوي بازگشت به همان برزخي را دارند كه به عنوان موجوداتي بيگانه، گناهكار،  منحرف، شورشي آنان را طردكرده است؟

وتجربه زندگي تازه آنان به عنوان بيگانه، مهاجر و آواره  بازهم تجربه بيگانگي، در اقليت بودن و حاشيهنشيني است. پناهجويان همچون كودكان بي‏زبان درجهان آواها ونمادهاي جديد  معلق و دوپاره شده اند؛ دوپاره، جدا از هم، بي هيچ گفت وگو. پاره‏اي سوگوار از مرگ سرزمين و پاره‏اي مات و مبهوت در پناهگاه. ‏‏پناهگاهي كه هميشه پناهگاه مي‏ماند، خانه نمي‏شود‏، شهر نمي‏شود و پناهجويي كه هميشه پناهجو مي ماند. فقدان تعلق، چه در پاره‏اي كه از آن گريخته و چه در پاره‏اي كه به آن پناه آورده‏اند. از اينجاست كه فكر مي‏كنم نوستالژي  بازگشت يا همان آرزوي ناكام بازگشت به گذشته، آرزو و حسرت به جايي تعلق داشتن و رنج بي‏تعلقي و خودماني نبودن است. نوستالژي، براي فرار از اين موقعيت معلق و نه آرزوي بازگشت به سرزميني كه در آنجا هم بيگانه و درحاشيه بوده‏اند.

و اما تاريخ به ما مي‏گويد پناهندگان، تبعيدشدگان نقش بهسزا وتاثيرگذاري  در حوزه‏هاي مختلفي چون هنر، ادبيات، فلسفه‏، سياست و.... از خود برجاي گذاشته‏اند.

 چرا كه آنان درهردوپاره تجربه زيسته خود، معلق بودن،

 

فرو‏دستي،  بي‏توجهي،  بي‏وطني و درنهايت  جهان‏وطني  را تجربه كرده‏اند. تجربه زندگي با دو تاريخ با دو هويت وبي‏هويت .

درهم آميختگي ودر رفت وآمد بودن اين دو فضا –زمان با تمام تناقضات آن  باعث پرورده‏شدن، گسترش جهان‏اجتماعي و در بسياري موارد حتي دست كشيدن از اسطوره سرزمين مادري و تكيه به مفهوم ناب‏تر جهان‏وطني مي‏شود. اوليسهايي كه شايد هرگز به ايتاكاي بازنگردند! چراكه اگر بازگردند خبري از پنلوپه‏ها نيست اگر هم باشد آن همه  فاصله و تجربه متفاوت آنها را از هم بيگانه كرده است. نه اوليس، پنلوپه را مي‏فهمد نه پنلوپه اوليس را. ديگر براي اوليس‏هاي دنياي امروز همه‏جا ايتاكا‏ست و هيج‏جا ايتاكا نيست. و ايده جهان‏وطني وگسترش جهان‏اجتماعي مي‏گويد: هر انساني بايد مهاجر باشد ودر رفت وآمد؛ چرا كه انديشه، علم،  هنر در همين مهاجرت‏ها پرورانده مي‏شود.

اما نه مهاجرتي براي بقا، براي زنده ماندن بلكه مهاجرتي براي بهتر زيستن، نه مهاجرتي كه در آن ناگزير به فراموش كردن خود‏، تعلقات، ميراث و بازماندگان باشد؛ بلكه سفري براي پر بار شدن؛ براي در گفتگو قرار دادن تعلقات وميراث گذشته با تجربه‏هاي نو و تازه.

واين مهاجرتي است كه اتفاقاَ نشان رونق و پرباري سيستم است.

با تمام اين تفاسير اما مهاجرت اجباري، تراژديِ به هرقيمتي زنده ماندن، به هر قيمتي گريختن، بدون كوله‏بار و شناسنامه است ونشاني از بحران  وتماميت‏خواهي در سيستم ؛ نه اتوپيايي در كار است نه اميد يافتن بهشت گمشده. ماجرا، ماجراي رنج كشيدن ومحروم بودن است .

هرچقدر هم تاريخ بگويد اين پناهجويان در تاريخ علم وانديشه وسياست حادثه ساز شدند ودرخشيدند اما مي‏ارزد به دردي كه آنان در زندگي روزمره خود كشيده‏اند؟ تاريخ روايت‏گر آثار وميراث آنان است پس چه كسي رنج تجربه زيسته آنان را روايت ميكند ؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 16:52  توسط سپهر مساکنی  |