تبليغاتX
من ودیگری

من ودیگری

سوگواران مرگ سرزمين

شايد مناسبترين تعبير از فصل مشترك زندگي مهاجران همان نوستالژي بازگشت باشد كه كوندرا از آن به عنوان آرزوي ناكام بازگشت به گذشته ياد ميكند.

در اينجا تأكيدم بيشتر بر مهاجرت هاي اجباري است كه بسته به موقعيت زماني‏‏‏، مكاني وارزش هاي حاكم‏، براين مهاجران نام هاي متعدد ومتضادي مي گذاريم ومي گذارند‎؛ پناهجو، آواره، تبعيدي ،خائن يا وطن فروش.

 اقليتي كه در سرزمين مادري با محروميت مواجه‏اند، محروميت از فضا-زماني براي ادامه زندگي، زندگي همراه با آزادي عقيده، آزادي بيان وآزادي در انتخاب سبك زندگي شخصي.

ماجراي اين دسته ازمهاجران، ماجراي مهاجرت براي پيدا كردن بهشت گمشده نيست  ونبايد آنها را با اتوپين‏هايي كه به دنبال تحقق آرمان زندگي بهتر ميروند اشتباه بگيريم. ماجرا، ماجراي فرار براي بقا است‏، فراري بي بازگشت و وجه ترا‍ژيك آن، مرگ سرزمين، مرگ خانه  ياهمان مرگ تعلق براي بقا است.

 تمركز بر مسئله اين دسته از مهاجران درواقع معياري است براي نشان دادن آستانه تحمل نظام سياسي-اجتماعي‏، همانطور كه توجه به مهاجران كار، شاخصي است براي نشان دادن وضعيت اقتصادي سرزمين مبدا .

افزايش مهاجرت‏هايي از اين دست در‏واقع نشان دهنده بحران در سيستم است‏، بحراني كه فرار براي بقا را به دنبال دارد.

مهاجران مورد بحث من كه بهتر است بگويم تبعيد شدگان، رانده شدگان، محكوم به فراموشي گذشته با تمام تعلقات آن هستند و زندگي درپيشرو آنان، زندگي  بي‏تاريخ‏ و بي‏شناسنامهای است؛ در قالب پناهجو نه شهروند.

اما اين آرزوي ناكام بازگشت به گذشته كه در روز وشب آنان تكرار مي شود چيست؟ بازگشت به كدام گذشته؟ كدام سرزمين؟  كدام خانه؟ همان گذشته كه برايشان آشويتسها، كولاگها، تفتيش عقايدها، سنگسارها  واعدام ها هديه مي‏داد و مي‏دهد؟ همان تجربه در اقليت زيستن بي‏صدا؛ چرا كه  صدايشان درنطفه خفه شده است! آيا آرزوي بازگشت به همان برزخي را دارند كه به عنوان موجوداتي بيگانه، گناهكار،  منحرف، شورشي آنان را طردكرده است؟

وتجربه زندگي تازه آنان به عنوان بيگانه، مهاجر و آواره  بازهم تجربه بيگانگي، در اقليت بودن و حاشيهنشيني است. پناهجويان همچون كودكان بي‏زبان درجهان آواها ونمادهاي جديد  معلق و دوپاره شده اند؛ دوپاره، جدا از هم، بي هيچ گفت وگو. پاره‏اي سوگوار از مرگ سرزمين و پاره‏اي مات و مبهوت در پناهگاه. ‏‏پناهگاهي كه هميشه پناهگاه مي‏ماند، خانه نمي‏شود‏، شهر نمي‏شود و پناهجويي كه هميشه پناهجو مي ماند. فقدان تعلق، چه در پاره‏اي كه از آن گريخته و چه در پاره‏اي كه به آن پناه آورده‏اند. از اينجاست كه فكر مي‏كنم نوستالژي  بازگشت يا همان آرزوي ناكام بازگشت به گذشته، آرزو و حسرت به جايي تعلق داشتن و رنج بي‏تعلقي و خودماني نبودن است. نوستالژي، براي فرار از اين موقعيت معلق و نه آرزوي بازگشت به سرزميني كه در آنجا هم بيگانه و درحاشيه بوده‏اند.

و اما تاريخ به ما مي‏گويد پناهندگان، تبعيدشدگان نقش بهسزا وتاثيرگذاري  در حوزه‏هاي مختلفي چون هنر، ادبيات، فلسفه‏، سياست و.... از خود برجاي گذاشته‏اند.

 چرا كه آنان درهردوپاره تجربه زيسته خود، معلق بودن،

 

فرو‏دستي،  بي‏توجهي،  بي‏وطني و درنهايت  جهان‏وطني  را تجربه كرده‏اند. تجربه زندگي با دو تاريخ با دو هويت وبي‏هويت .

درهم آميختگي ودر رفت وآمد بودن اين دو فضا –زمان با تمام تناقضات آن  باعث پرورده‏شدن، گسترش جهان‏اجتماعي و در بسياري موارد حتي دست كشيدن از اسطوره سرزمين مادري و تكيه به مفهوم ناب‏تر جهان‏وطني مي‏شود. اوليسهايي كه شايد هرگز به ايتاكاي بازنگردند! چراكه اگر بازگردند خبري از پنلوپه‏ها نيست اگر هم باشد آن همه  فاصله و تجربه متفاوت آنها را از هم بيگانه كرده است. نه اوليس، پنلوپه را مي‏فهمد نه پنلوپه اوليس را. ديگر براي اوليس‏هاي دنياي امروز همه‏جا ايتاكا‏ست و هيج‏جا ايتاكا نيست. و ايده جهان‏وطني وگسترش جهان‏اجتماعي مي‏گويد: هر انساني بايد مهاجر باشد ودر رفت وآمد؛ چرا كه انديشه، علم،  هنر در همين مهاجرت‏ها پرورانده مي‏شود.

اما نه مهاجرتي براي بقا، براي زنده ماندن بلكه مهاجرتي براي بهتر زيستن، نه مهاجرتي كه در آن ناگزير به فراموش كردن خود‏، تعلقات، ميراث و بازماندگان باشد؛ بلكه سفري براي پر بار شدن؛ براي در گفتگو قرار دادن تعلقات وميراث گذشته با تجربه‏هاي نو و تازه.

واين مهاجرتي است كه اتفاقاَ نشان رونق و پرباري سيستم است.

با تمام اين تفاسير اما مهاجرت اجباري، تراژديِ به هرقيمتي زنده ماندن، به هر قيمتي گريختن، بدون كوله‏بار و شناسنامه است ونشاني از بحران  وتماميت‏خواهي در سيستم ؛ نه اتوپيايي در كار است نه اميد يافتن بهشت گمشده. ماجرا، ماجراي رنج كشيدن ومحروم بودن است .

هرچقدر هم تاريخ بگويد اين پناهجويان در تاريخ علم وانديشه وسياست حادثه ساز شدند ودرخشيدند اما مي‏ارزد به دردي كه آنان در زندگي روزمره خود كشيده‏اند؟ تاريخ روايت‏گر آثار وميراث آنان است پس چه كسي رنج تجربه زيسته آنان را روايت ميكند ؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387  16:52   سپهر مساکنی  |