بگذار مردگان را مردگان دفن كنند!
واينكه
مفهوم مرگ ،موضوعي است كه رويكردهاي مختلف الهياتي ،فلسفي جامعه شناختي و...به آن پرداخته اند ومي پردازند اما قابل پرداخت ،تفهيم شدن وهضم شدن نبوده است ونخواهد بود
چرا كه مرگ مرگ است ابژه اي واقعي اما لمس نكردني، دست نيافتني ،انتزاعي وتوصيف نشدني .
با ابزارها ودستگاه هاي فلسفي، جامعه شناختي و الهياتي به مرگ نگريستن تنها تصاوير مبهم و كج ومعوجي به دست مي دهد بد نيست گاهي هم سري به قبرستان ها بزنيم و از دريچه تجربه زيسته خود به آن نظر كنيم
روايت از آخر: تنت كه بي جان مي شود ،شل وبي مقاومت به هر طرف مايل ،بي هيچ مقاومت در خاك وبعد كه نثار مورچه ها وسوسك ها ......... وبعد كه از خاطره جمعي رخت مي بندي ،خاطره اي ميشوي پوسيده.
انساني كه دنيا را بر محور خودش، تجربياتش و خاطراتش فهم ميكرد و دنيا وجود داشت چون او وجود داشت اكنون او نيست اما دنيا همچنان وجود دارد! زندگي ادامه دارد بي كم وكاست، او كه مركز همه چيز بود به همين سادگي.....
روايت از نگاه بازماندگان: شوكه، حسرت وعجز در برابر واقعيتي برگشت ناپذير و پاك نشدني وبهتي كه سوگواري ميشود وبعد خاطره اي ......
روايت از اول: مرگ را مي توان در دو پاراديم جدا در نظر گرفت –نگاه اومانيستي به مفهوم يك جهاني اش –نگاه الهياتي به مفهوم دو جهاني اش ،نوع نگرش وسبك زندگي درهر دو پاراديم را بايد دو چيز جدا ومتمايز از هم در نظر گرفت
در مفهوم تك جهاني، به جاي مفهوم "خلود" با "عدم" سروكار داريم وبه جاي مفهوم "هجرت" با" نيستي" وفكر كردن تنها به همين مفهوم كافي است تا مفهوم" اضطراب مرگ" را فهم كنيم اضطرابي كه برخي را به سوي الهيات دو جهاني وچنگ زدن به دامان آن ميكشاند، براي ارام گرفتن،التيام يافتن.
آيا اين پاد زهر اثر گذار است؟
در نگاه الهياتي- دو جهاني، اگر چه با مفاهيمي چون "نيستي- عدم " سر وكارنداريم اما همچنان گريبانگير اضطراب هستيم! چرا كه مفاهيمي چون حسابرسي اضطراب" رنج دوزخي وبرزخي" را در دل زنده ميكند
پس در هردو پاراديم مرگ مفهومي است آميخته با اضطراب وترس .اپيكتتوس فيلسوف رواقي در اين باره چنين ميگويد "اين مرگ يا مشقت نيست كه ترسناك است بلكه ترس از مرگ ومشقت چنين است"
روايت دوم
آيا مرگ انديشي ونوع نگرش به آن سبك زندگي و چطور زيستن را مي سازد ؟ يا اينكه سبك زندگي حاصل از موقعيت طبقاتي وتجربه زيسته نوع نگرش به مرگ را ميسازد؟ يا شايد هم اين دومسئله منفك وجدا از هم هستند؟
اگر مرگ ، "عدم " وپايان بخش تك جهان در نظر گرفته شود مسلما با تجربه زندگي روزمره متفاوتي نسبت به اينكه مرگ را "هجرت"و گام برداشتن به سوي اتوپيا در نظر گرفته شود مواجه ايم
اگر مرگ يعني عدم وپايان تك جهاني پس با تحقق اتوپياي اين جهاني وتلاش براي رسيدن به آن ناگزيريم، يا به ياس وسرخوردگي از متحقق نشدن آن در اين فرصت كوتاه ، شايد هم با نگاه واقعبينانه نه آرمان خواهان رسيدن به مفهوم زندگي همين است وبس ،و بعد لذت بردن از سبكي تحمل ناپذير هستي حاصل اين نگرش ميشود از سوي ديگربا تلاش براي حداكثر استفاده از امكانات ومنابع كمياب كه به حاصلخيزي بيشترهمين زندگي مي انجامد بر ميخوريم ولبه ي ديگر آن پوچي وزندگي تراژيك براي فرودستان محروم از امكانات واستثمار شده خواهد بود- البته در اين پارادايم راه برون رفت از اين وضعيت همان توسل به مبارزه وتلاش براي تغيير وضع موجود وتغيير قواعد فرودستي وفرا دستي است
اگر مرگ را هجرتي براي تحقق اتوپيا و احقاق حقوق فرودستان در نظر گيريم سبك زندگي در اين جهان يعني آماده شدن براي تحقق آن لحظه ناب همراه با مسئوليت ها و وظايف يا شايد هم پشت پا زدن به زندگي بهتر در اين جهان و تسليم وضع موجود شدن و به تعليق درآوردن، پشت گوش انداختن براي سهم ما از زندگي بهتر.زيرا زندگي اتوپياي درآن جهان سهم ما خواهد بود! هركدام از اين دو پارادايم منطق خاص خود را دارد كه نمي توان آنها را در جاي هم نشاند يا در دو كفه ترازو جاي داد .
منطق الهياتي ميگويد: مفهوم جاودانگي واتوپياي آن جهاني معنا بخش و تسكين بخش است با يك سري چشم پوشي ها و كناره گيري هاي زودگذر و منطق تك جهاني نمي خواهد ريسك كند وبراي چيزي كه از تجربه اش خارج است از زندگي و لذتهاي عيني ان صرف نظر كند
روايت در روايت
مرگ انديشي در واقع لبه ي ديگر نگاه دوباره ما به زندگي است چيزي منفك وجدا از هم نمي باشد
در واقع تنها رويكرد ونگرش ما به مرگ نيست كه سبك ونوع زيستن ما را مي سازد بلكه تجربه زيسته وموقعيت فرودستي –فرادستي ما در پهنه دنياي زندگان هم در قبول نگرش ونوع برخورد ما نسبت به اين مفهوم موثر است براي زن خانه داربا كمترين سطح رفاه كه در خانه وجامعه استثمار مي شود بدون هيچ نقش اجتماعي ،جنسيتي ،مدني فعال آيا مرگ مفهومي جز رهايي و تحقق اتوپيا مي تواند داشته باشد؟وزندگي معنايي جزمحلي براي سوختن وساختن ، امتحان پس دادن ورياضت كشيدن مي توان داشته باشد؟ زندگي كه تنها فرودستي وستم مضاعف به ارمغان مي آورد، چيزي جز اعتقاد آرامبخش زندگي بهتر در دنياي ديگر به ارمغان نمي اورد؟در اينجا مرگ انديشي با تجربه زيسته وموقعيت طبقاتي زندگان چه نسبت هايي با هم دارند؟
براي معتاد تزريقي كه مي داند در هر باره تزريق مجدد امكان مرگ اش است اما باز هم سرنگ را در جاهاي مختلف بدنش فرو ميكند براي پيدا كردن رگي كه هنوز سالم باشد مرگ چه جايگاهي دارد؟در واقع لذت آني بردن را فداي ترس مردن نمي كند چرا كه در هر دو صورت چيزي را از دست نمي دهد اگر در حين لذت آني هم بميرد اين همان خلاص شدن و پايان رنج ها است چرا كه او سالهاست مرده يا به مرگ محكوم شده
روايت سوم : " بگذار مردگان را مردگان دفن كنند"شايد اين بهترين جمله ودر عين حال غم انگيز ترين وخشن ترين جمله اي باشد كه بتوان براي بازماندگان نقل كرد، بازماندگاني كه اسير فرم ها ومناسك نمايشي هستند بازماندگاني كه زمان زندگي گرگ يك ديگرند وهنگام مرگ يكي از آنها، خورشيد ديگر برايشان طلوع نمي كند –بگذار مردگان را مردگان دفن كنند،به سراغ زندگان در حال مرگ بشتاب!
آيا نبايد در سرزمين مرده پرستان كاري كرد؟ بهتر نيست مردگان را فراموش كنيم به زندگان بپردازيم .هرچند خشونت اين جمله را ميفهمم اما چاره اي نيست
پل تيليش در كتاب "شجاعت بودن"به نقل رواقيون مي گويد : هر روز بخش كوچكي از عمر از ما گرفته مي شود زيرا ما هر روز مي ميريم –لحظه فرجامين ،يعني هنگامي كه هستي ما متوقف مي گردد ،خود بتنهايي آورنده مرگ نيست ،بلكه صرفا فرايند مرگ را به انجام مي رساند وبهترين درسي كه مي توان از اين تجربه دور كه در قالب هيچ دستگاه فكري نميگنجد آيا همين نيست؟
پانوشت:(اخرين سنگ را كه بر گورت مي گذارند): با تمام اين صغري وكبري چيدن ها اما باز مرگ ماجراي غريبي است و غريب خواهد ماند وترسناك